تبليغاتX
سرشت
 

 

استخدام سراسري در سازمان تامين اجتماعي

سازمان تامين اجتماعي به منظور تكميل كادر واحدهاي تابعه خود در بخش درمان سراسر كشور تعدادي نيروي انساني را جذب مي‌نمايد.
به گزارش خبرنگار بازاركار، اين سازمان نيروي انساني مورد نيازخود را از ميان متقاضيان واجدشرايط و از طريق برگزاري آزمون كتبي و مصاحبه، گزينش و به صورت قراردادي دعوت به همكاري مي‌نمايد.
بر اين اساس، از فارغ‌التحصيلان با مدرك تحصيلي ليسانس در يكي از رشته‌‌هاي تحصيلي پرستاري، مامايي، اپتومتري، اديومتري، فيزيوتراپي، بهداشت محيط، بهداشت حرفه‌اي، مهندسي تعميرات و تجهيزات پزشكي، تغذيه، آزمايشگاه، راديولوژي، مدارك پزشكي، كتابداري، مديريت (دولتي، بيمه، بازرگاني)، مديريت آموزشي،‌مهندسي كامپيوتر(نرم‌افزار، سخت‌افزار)، آمار‌، حسابداري، مامايي و كارداني مدارك پزشكي، اتاق عمل، آزمايشگاه، بيهوشي و راديولوژي دعوت به همكاري مي‌شود.
به علاوه، به همكاري دارندگان مدرك ديپلم در رشته‌هاي ريا ضي فيزيك، علوم تجربي، فني‌و‌حرفه‌اي (حسابداري، كامپيوتر)،‌علوم انساني و كاردانش (امور اداري،‌كامپيوتر و حسابداري) نياز مي‌باشد.
در اطلاعيه منتشره، سقف سني براي پذيرش متقاضيان با مدرك ديپلم 26، فوق ديپلم 28 و ليسانس 30 سال اعلام شده است.
علاقمندان مي‌توانند براي دسترسي به متن كامل آگهي استخدامي و اطلاع از تخصص‌هاي مورد نياز در هر يك از استان‌هاي كشور به روزنامه‌هاي كيهان، اطلاعات و يا ايران روز چهارشنبه مورخ 16/2/87 مراجعه نمايند. متن پی دی اف اطلاعیه استخدامی درسایت بازارکارنیز قابل مشاهده است .
ثبت نام پس از انتشار آگهي از سوي مديريت درمان استان‌ها از طريق پست سفارشي به مديريت‌هاي مذكور صورت مي‌پذيرد.

 

http://bazarekar.ir/frmArticle_fa-IR.aspx?ID=195138&CategoryID=28

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 12:12  توسط | 
 

کدام را سوار مي‌كنيد؟

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:

 
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند، يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم یا آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد. پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 17:17  توسط | 
 

 
 
وقتی که احساس میکنیم کسی به ما عشق نمی ورزد افسرده هستیم و از درون تهی شده ایم . جستجو  و یافتن کسی که به ما عشق  ورزد و یا به ما عشق دهد راه حل واقعی نیست .آنچه در این مرحله مفید واقع می شود عشق ورزیدن کامل به شخصی دیگر بدون توقع و انتظار برای دریافت عشق است . عشق ما همزمان و به طور خودکار به خود ما باز می گردد و شخص مقابل ناچار نیست که به خاطر عشق ما تغییر کند و یا در عوض چیزی به ما بدهد.

تصور آشفته دنیا این است که شما باید قبل از آنکه عشق را درون خود احساس کنید عشق دیگران را بدست آورید . اما قانون عشق با قانون دنیا مغایر است .قانون عشق می گوید شما عشق هستید و همچنان که به دیگران عشق می ورزید به خود می آموزید که سرشت واقعی تان چیست.

 

همه ما بيكران هستيم.

 

براي تجربه كردن احساس رهايي كامل لازم است خود را از اشتغالات گذشته – آينده رها كنيم وبخواهيم كه در "حال" زندگي كنيم. رها بودن يعني محدود نبودن به واقعيتي كه به نظر مي رسد توسط حواس مادي ما محدود شده است. رها بودن به ما فرصت مي دهد تا در عشقي كه با ديگران سهيم هستيم شركت جوييم. اما تا هنگامي كه ذهن خود را دوباره تربيت نكرده ايم وبه آن نظم مجدد نداده ايم، نمي توانيم  رها باشيم.

 در حالي كه همه ما خواستار عشق هستيم ولي قادر نيستيم آن را تجربه كنيم. ترس هاي گناه آميز ما از گذشته توانايي ما را در دادن وگرفتن عشق در لحظه حال مسدود مي كند. ترس وعشق را هرگز نمي توان دريك زمان و با هم تجربه كرد. و اين هميشه خواسته ماست كه تجربه عشق يا ترس را تعيين مي كند. با برگزيدن هميشگي عشق به جاي ترس مي توانيم طبيعت و كيفيت روابط خود را تغيير دهيم.

 

 

+

 

آرامش درون

 

آرامش درون را با بخشيدن دنيا و همه افراد آن ميتوان تجربه كرد.بدين طريق مي توانيم همه كس حتي خودمان را بيگناه ببينيم. هر لحظه از زندگي را مي توان فرصتي براي بيداري وتولد دوباره دانست كه درآن از خاطرات مداخله گر وبي ربط گذشته و پيش بيني هاي آينده اثري نيست. در رهايي از زمان است كه مي توانيم  سرشت مهرآميز و طبيعي خود را گسترش دهيم. وقتي كه آزرده، افسرده، خشمگين يا بيمار مي شويم بايد اطمينان يابيم كه هدف  اشتباه  را برگزيده ايم و از اين رو به ترس پاسخ مي دهيم. وقتي كه ما شادي را تجربه نمي كنيم در واقع فراموش كرده ايم كه آرامش ذهن را  يگانه هدف خود بدانيم و خواسته ايم كه بيشتر دريافت كنيم تا بخشش.

با انتخاب مداوم عشق به جاي ترس مي توانيم تحولي دروني را تجربه كنيم كه ما را قادر مي سازد خود وديگران را بيشتر دوست داشته باشيم. بدين ترتيب مي توانيم عشق و شادي را كه مايه يگانگي و وحدت است دريابيم و تجربه كنيم.

 

"بخشش و عشق ورزيدن به ديگران به جاي آسيب رساندن به آنها ، اعانه يا صدقه نيست بلكه عشق ورزيدن يگانه راهي است كه مي توانم به خود عشق ورزم"

+

فقط دو احساس وجود دارد.

 

عشق وترس . عشق واقعيت حقيقي ماست . ترس ساخته و پرداخته ذهن ما و بنابراين غيرواقعي است.

 آنچه تجربه ميكنيم حالت ذهن ماست كه به جهان بيرون تابيده است. اگر حالت ذهن ماعشق ، آرامش و نيكي است آنگاه عشق ، آرامش و نيكي را به جهان بيرون ميتابانيم و خود آن را تجربه ميكنيم . اگر حالت ذهن ما ترديد، ترس و نگراني است، آنگاه اين حالت را به جهان بيرون منعكس مي كنيم و آن واقعيت تجربي ما خواهد بود .

آنچه از طريق حواس مادي خود دريافت ميكنيم ديدگاهي آشفته و محدود از واقعيت است. ما نمي توانيم دنياي بيرون و يا مردم را تغيير دهيم. فقط مي توانيم ادراك خود را از جهان، ديگران وخويشتن دگرگون كنيم.

+

چنان كه هستي، تو را مي پذيرم و به تو عشق مي ورزم.

 

بينش اكثر ما منحصر به يك بعد است. ما مردم را از زواياي مختلف يا به عبارتي به عنوان يك كل نمي نگريم. بلكه فقط تكه اي از وجود فرد را مي بينيم. ذهن ما آنچه را مي بيند به عنوان يك تقصير، عيب يا گناه تفسير مي كند. اكثر ما در محيطي پرورش يافته ايم كه بر انتقاد هاي سازنده تاكيد مي كند كه در واقع سيماي ديگر عيب جويي است. ارزيابي كردن ديگران و ارزيابي شدن توسط ديگران عادتي است متعلق به گذشته. نوع بدخيم آن به ترس و نوع خوش خيم آن به عشق مشروط منجر ميشود. براي دستيابي وتجربه عشق بي قيد وشرط بايد از بخش ارزيابي كننده وجود خود رها شويم. لازم است به جاي صداي اين ارزياب ،  نداي درون خود رابشنويم كه به ما و ديگران مي گويد :"من به تو كاملا و چنان كه هستي عشق مي ورزم و تو را مي پذيرم".

اگر تصميم خود را تقويت كنيم تا بخواهيم فقط يابنده عشق باشيم، تمركز بر توانايي هاي ديگران و چشم پوشي از عيب هاي آنها آسان تر مي شود. بايد اين درس را در مورد همه كس حتي خودمان به كار برد. قضاوت نكردن ديگران راه ديگري براي رها كردن ترس و احساس كردن عشق است. هر آنچه ما مي انديشيم ، مي گوييم يا انجام مي دهيم چون بوم رنگي به خود ما بازميگردد. وقتي كه به شكل انتقاد، خشم يا ساير افكار تهاجمي قضاوت ميكنيم، همه آنها به سوي خود ما باز مي گردد. وقتي كه ازقضاوت امتناع كنيم و فقط عشق را منعكس كنيم، همان به خود ما باز مي گردد.

"امروز مشتاق هستم هر كس را مي بينم يا حتي به او فكر مي كنم، قضاوت نكنم. هر كس را كه مي بينم يا به او فكر مي كنم امتدادي از عشق يا موجودي ترسيده مي بينم كه درخواست كمك ميكند و در واقع نيازمند عشق است."

 

من قرباني دنيايي که مي بينم نيستم

آيا متوجه شده ايد هر چند وقت يکبار خود را قرباني دنيايي که در آن زندگي مي کنيد مي يابيد. از آن جايي که اکثر ما بيشتر ابعاد و زواياي محيط خود را بي رحم تصور مي کنيم وسوسه مي شويم  اين طور احساس کنيم که در دامي اسير شده و درمانده هستيم . وقتي که به خود اجازه  دهيم که  فکر کنيم در محيطي  غيردوستانه  زندگي  ميکنيم  در حالي که بايد از قرباني شدن يا آسيب ديدن بترسيم فقط دچار رنج مي شويم.

" براي ثبات قدم در دستيابي به آرامش درون بايد دنيا را جايي بدانيم که همه ساکنان آن بيگناه هستند" اگر بخواهيم ديگران را بيگناه ببينيم ابتدا بايد هر چيزي را که متعلق به گذشته است بي ارتباط به حال بدانيم مگر عشقي که در گذشته تجربه کرده ايم. مي توانيم انتخاب کنيم که دنيا را از منظر عشق نگاه کنيم نه از روزنه ترس. اين بدان معناست که بايد به اختيار خود ديدن زيبايي و عشق را در نيروي افراد  انتخاب کنيم نه ضعفشان را .

"آنچه در جهان بيرون ميبينم بازتابي از درونم است که نخست با ذهن خويش ديده ام . من هميشه احساسات  افکار و حالاتي را به دنيا منعکس ميکنم که درون مرا اشغال کرده است . من ميتوانم با انتخاب آنچه مي خواهم ببينم دنيا را به گونه اي ديگر ببينم ." 

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 11:31  توسط | 
 

 

 

شايد آن لبخندي كه آن روز دريغش كردي

آخرين فرصت بود براي با هم بودن

 

بعد اين، ما – من وتو-

 

تنها مي مانيم  با ياد خاطره ها ، با اشكها!

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 فروردین1387ساعت 10:46  توسط | 
 

به علت کمبود مطالب غیر مرتبط با موضوع... مجبوریم با موضوعاتی این چنینی  آپ کنیم.

با تشکر از شبنم!

 

 

"توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش را اندازه گرفت؟"

 

سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود

.
يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه‌ي طول فشارسنج خواهد بود

 


 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 24 فروردین1387ساعت 11:1  توسط | 
 


1- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند.
 
2- آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند. بي‌شخصيت‌اند و بي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند، مرده و زنده‌شان يكي است).
 
3- آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم.
 
4- آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم . باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند. چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سكوت مي‌كنيم و غرق در حضور آنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمان مي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 فروردین1387ساعت 8:56  توسط | 
 

۱.

 سرنوشت خیلی بی انصافه ... به هیچ کس اون چیزی که واقعا حقشه نمیرسه... پس باید حواسمون جمع باشه و خودمون بهونه دستش ندیم!

..........................................

 ۲.

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 13:34  توسط | 
 

 

سلام... بچه ها قول ميدم پست هاي بعدي موضوعات متنوع تري  داشته باشه... فعلا چند تا از اين جوونهاي دم بخت سوالاتي در ذهنشون مطرحه كه دوست دارن با شما (يعني دوستان عزيز و فهميده من!)در موردشون بحث كنند:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 10:51  توسط | 
 

شهلا:

سلامي از طرف من و بقيشو بشنويد از خانم y:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 11:15  توسط | 
 

 

 

قسمت اول

 

از زبان خانم ها:

 

1)      مدتي هست كه با پسري آشنا شدم! اوايل رابطمون خيلي خوب بود و من يك شناخت كلي ازش داشتم. كم كم حس كردم بهش علاقمند شدم و اون هم در روابطش با من كاملا نشون ميداد كه منو دوست داره. با اينكه هيچ حرفي در مورد ازدواج نزديم و اصلا هنوز سنمون به اين حرفها قد نميده، اما من يكجورهايي احساس مالكيت دارم. دوست ندارم اون با دخترهاي ديگه گرم بگيره، ميدونم كه منظوري نداره، اما ... اين كارشو يكجورخيانت نسبت به خودم مي دونم!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 10:16  توسط | 

 

 

 

 

 

 

وقتي چشم اميدتان به خدا باشد ،

هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه راست نباشد .

هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه پيش نيايد .

و هيچ چيز آن قدر عجيب نيست كه دير نپايد .

                                                        « كاترين پاندر »

 

افراد موفق براي دوست داشتن مردم ؛طبق برنامه خاصي عمل ميكنند ؛ شما چطور ؟

 

آنهائي كه به مدارج عالي ترقي رسيده اند ؛ راجع به شگرد كار خود زياد حرف نمي زنند

ولي....

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 6 بهمن1386ساعت 15:54  توسط | 
 

 

گارسيا ماركز:آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:

 

و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند .

 

**********************

 روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 15:10  توسط | 

با همه دودلي ها

 

 

بين بودن و نبودن

 

 

 

بين واقعيت وخيال

 

 

"نبودن رو انتخاب كردم  و خيال بودن"

 

چون چاره اي نبود

 

 

چون خواست خدا اين بود

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت 22:4  توسط | 
تو هيچ مي دانستي از سكوت هم مي شود الهام گرفت؟
كه روشني هميشه بشارت بخش
و پرواز هميشه هم رهايي بخش نيست؟
كه بايد ساعت ها فقط بنشست تا رهايي آموخت؟

آري آزادي هميشه رهايي بخش نيست
اسارت را بياموز آن زمان كه در اوج تمنايي!
بياموز زيبايي هم صحبتي با ديوار را
همدلي با سايه را
بياموز كه آفتاب هميشه هم نويد بخش نيست
بياموز تا نو شوي
از نو بيافريني
از بند واژه ها به در آيي
و جهاني دگر آفريني
بياموز كه ديگر اميد حرفي براي گفتن ندارد
بياموز تغيير را
تحول را
اما از بن و ريشه تغيير ده!
بياموز كه زلالي را نه فقط در آب هاي زلال
بلکه در گل آلودي مرداب ها هم مي تواني بيابي
بياموز كه وفا هميشه هم وفا نمي آموزد
از بي وفايي وفا بياموز!
از بي ثمري ثمر
از خشم مهرباني
از نفرت عشق
از مرگ زندگي
بياموز كه آموختن مرز ندارد
و بي مرزي آموزش رايگان طبيعت است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 15:9  توسط | 

 

پایگاه مجازی بیوالکتریک ایران/http://www.bioelec-society.com

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 آذر1386ساعت 14:38  توسط | 

 

 

 

خدا در درون تو اتفاق می افتد، با يک تجربه ساده کوچک.

اگر خدا شوی هرگز نخواهی مرد، فقط هميشه تنها خواهی ماند.

پس ببخش ... بگذر ... عاشق باش

 

    

 

 

 

 

 

Nothing hurts more than loneliness.

 

But the trouble is, any relationship that arises out of the fear of being lonely is not going to be a blissful experience, because the other is also joining you out of fear.(OSHO)

 

هیچ چیز بیشتر از تنهایی رنج آور نیست.

 

اما مشکل این است که ایجاد هر پیوندی از روی ترس از تنهایی، تجربه مبارکی نخواهد بود،

چون دیگری نیز با همین انگیزه به تو پیوسته است!!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 آذر1386ساعت 12:5  توسط | 

 

 اينترنت و تماس اينترنتي مثل يك فيلتر مي مونه كه بدي ها و عيب هاي طرف مقابل رو كاملا از ديد شما پنهان مي كنه... طرف مقابل خيلي راحت مي تونه تا مدتها نقش بازي كنه و اداي كسي رو در بياره كه اصلا خودش نيست. اين مساله هم براي دختر و هم براي پسر صادقه!!!

علاقه وقتي به وجود مياد كه آدم طرف مقابلش رو خوب بدونه و عيبهاش رو نبينه و يا نديده بگيره.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 12 آذر1386ساعت 21:48  توسط | 
هدف انسان بايد اين باشد که به مرجع اقتدار خود تبديل گردد ؛

 

 يعني در مسائل اخلاقي داراي وجدان ، در مسائل فکري داراي اعتقاد و در مسائل احساسي داراي صداقت باشد .

اما انسان تنها زماني مي تواند صاحب اين اقتدار دروني گردد که به اندازه کافي بالغ باشد تا جهان را با خرد و عشق دريابد .

 

 

 

 

 

...........................................................................................................................................

 

 

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانة ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد ديگر
خانة دوست کجاست؟

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 12:17  توسط | 

 

 

  چند شب پيش خواب بدي ديدم. اونقدر همه چيز طبيعي بود و لحظه به لحظه جلو مي رفت كه اصلا انگار خواب نبود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 12:10  توسط | 
 

 

چرا آدمها همديگرو دوست ندارند؟

چرا اكثر دوست داشتنها يكطرفه شده؟

چرا با اينكه يك عده اي هستند كه صادقانه عاشقند و اينو ابراز مي كنند اما طرف مقابل عشقشونو قبول نمي كنه؟

 

من فكر مي كنم همه ما دليل اين مساله رو مي دونيم اما هر كدوم يك جوري مي خواهيم خودمونو گول بزنيم!!!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 10:46  توسط | 

هر لحظه و ساعت زندگي در حال تغيير است
زندگي گاهی سايه و گاهی آفتاب است
پس هر لحظه تا جايی كه ميتوانی زندگي كن
چون لحظه ای كه وجود دارد شايد فردا نباشد
كسی كه تو را از صميم قلب بخواهد
به سختی در دنيا پيدا ميشود
پس چنين انسانی اگر جايی هست
فقط اوست كه از همه بهتر است
پس تو آن دست را بگير
چون آن مهربان شايد فردا نباشد
پس هر لحظه تا ميتوانی زندگي كن

چون لحظه ای كه وجود دارد شايد فردا نباشد

برای استفاده از سايه ی پلكهای تو

اگر كسی نزديك تو آمد

اگر صد هزار بار هم مواظب قلب ديوانه ی خود باشی

باز هم قلب تو به تپش در خواهد آمد

ولی فكر كن اين لحظه ای كه هست

داستان آن شايد فردا نباشد...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آبان1386ساعت 16:3  توسط | 
غريب است دوست داشتن..

وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن...

وقتي مي‌دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ...

 ونفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛

 به بازيش مي‌گيريم هر چه او عاشق‌تر ،

ما سرخوش‌تر،

 هر چه او دل نازک‌تر ،

ما بي رحم ‌تر .

 تقصير از ما نيست ؛

 تماميِ قصه هايِ عاشقانه،

 اينگونه به :

گوشمان خوانده شده‌اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 13:18  توسط | 

با مرغ پنهان

حرف ها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟
در کجاهستی نهان ای مرغ
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخ های شوق ؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادرک بال و پر ؟
هر کجا هستی بگو با من
روی جاده نقش پایی نیست از دشمن
آفتابی شو
رعد دیگر پانمی کوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بیرون نمی اید
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
از چه دیگر می کنی پروا ؟

                                                    سهراب سپهری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 مهر1386ساعت 14:18  توسط | 
 

 

در دنيا حجم سختي ها به اندازه بزرگي آرمانهاي ماست.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مرداد1386ساعت 12:55  توسط | 

 

 

سلام

اينبار بر خلاف پستهاي قبلي كه اكثرا يا نقل قول بودند يا كپي پيست، مي خوام يك سوال بزرگي رو كه تو ذهنم مطرحه بازش كنم:

 

ادامه مطلب رو ببینید