تنها خواننده این وبلاگ که هنوز کامنت میذاره اکرم خانوم خودمونه
![]()
![]()
|
تنها خواننده این وبلاگ که هنوز کامنت میذاره اکرم خانوم خودمونه
+ نوشته شده توسط در شنبه 11 مهر1388 و ساعت
12:44 |
بچه ها به تازگی با یک مرکز خیریه آشنا شدم که دختران بی سرپرست ۱۰ تا ۱۸ سال رو نگهداری می کنه .... چند تا از این دخترها رو دیدم... خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم... به نظر شما چطور میشه بهشون کمک یا محبتی کرد که بهشون برنخوره... شایان ذکر است که منظور از کمک بحث مالی نیست... چون اصولا پولی در کار نیست! اینم به عنون حسن ختام این وبلاگ!!!
از دوستان زیادی خواستم بیان اینجا و در مورد مطلب قبل نظر بدن که خیلی ها شون نیومدن...
آدرس وبلاگ بعدی رو (البته اگر وبلاگی در کار باشه) براتون میل میزنم.
ممنون از همراهیتون و نظراتتون ...
امیدوارم همتون در زندگی شاد موفق سلامت خوشبخت پیروز و سربلند باشید.
+ نوشته شده توسط در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت
0:5 |
سلام ۱. تصمیم دارم این آخرین مطلبی باشه که در این وبلاگ می نویسم. آدرس وبلاگ جدید رو اینجا نمیذارم. دلایلی داره که از آنها بگذریم
۲. این روزها به دلایلی نمیتونم زیاد بیام نت. الان هم ساعت نیمه شب و ۵۰ دقیقه است اینه که از جناب یک دوست عذر خواهی می کنم که این همه طول کشید تا ما بحث رو شروع کنیم. از زهرا خانم هم همینطور... به قول بچه ها ۳. و اما اصل مطلب: چقدر گذشته آدمها مهمه؟ این دوست ما اصرار داره نظر شما یعنی خوانندگان محترم این وبلاگ رو بدونه ولی من میخوام سر بحث رو باز کنم... فقط همین یادمه یکی از دوستام می گفت شرط اولش برای ازدواج اینه که خواستگارش قبلا دوست دختر داشته باشه... اون موقع هضم این طرز فکر برام خیلی سخت بود ... از ش پرسیدم "خوب نگران نیستی که هنوز اون دختر رو دوست داشته باشه و بنا به دلایلی مثلا اجبار خانواده یا مسائل مالی یا .... اونو رها کرده و سراغ تو اومده باشه؟؟؟؟" ولی وقتی این جمله رو بعدها از چند نفر دیگه هم شنیدم فهمیدم که این طرز فکر طرفداران زیادی داره... منطقشون هم اینه که اگه طرف قبلا دوست دختر نداشته: ۱. آداب معاشرت و نحوه رفتار کردن با خانم ها رو بلد نیست! ۲. بی تجربه است... هنوز هیچ امتحانی پس نداده... از کجا معلوم ؟ شاید شناگر ماهری باشه که هنوز آب ندیده! شاید بددل و چشم ناپاک باشه! ولی فرصت بروز شخصیت واقعی شو نداشته. ۳. شاید خسیس و ناخن خشک باشه و از ترس پول خرج کردن باشه! ..... البته اینا رو قبول دارم.... ولی !!!!!!!! آیا تعداد زیاد دوست دختر میتونه توجیه کننده باشه؟ پسری که با تعداد زیادی دختر دوسته .... حالا همزمان یا به نوبت و یکی یکی... آیا از نظر روحی آدم سالمیه؟ اینی که گفتم به دختر ها هم برمیگرده! مگه دل آدم کاروانسراست؟ اصل دوستی رو نمیخوام زیر سوال ببرم... ولی از نظر من اینجورد آدمها یه جورایی دنبال ارضای هوسهاشونند.... آخرش هم با کسی ازدواج می کنن که به قول خودشون آفتاب مهتاب ندیده باشه.... اونم نه به این دلیل که این یکی را بیشتر دوست دارند.... نه ! فقط میخوان یکیو توی خونه داشته باشن که مطمئن باشن فقط مال خودشونه و جز املاک شخصیشون... بعد از ازدواج با اون... به کارهای قبلیشون یعنی تعدد دوست دخترهای مدل جدیدتر ادامه میدن...من با چشم خودم نمونه هاشو دیدم و این برای من یک اصل ثابت شده است. تازه این بهترین حالتشه که طرف فقط برای وقت گذرونی و ارضای هوس سراغ دوستی بره... شما فکر کنید در هر دوستی عاشق هم بشه و یا به نوعی مهر طرف به دلش بشینه!
نمیخوام بحث رو خیلی اختصاصی کنم. حالا فرض کنید یک دختری با یک یا چند پسر دوست بوده باشه!!! متاسفانه نمونه های اینجوری هم زیاد دیدم. از اینجا به بعدشو زیر ۱۸ ساله ها برن لالا شما اصلا میدونید معنی دوستی چیه؟ گاهی فکر می کنیم دوستی یک دختر و پسر فقط به حرف زدن و بیرون رفتن و کادو خریدن و .... محدود میشه! حق هم داریم .... از بس که ساده هستیم الحمدلله با روشهای جدیدی که اومده خونواده ها بعد از اینکه کار از کار گذشت، یه جوری قضیه رو حل می کنن
اگر شما جای قانونگذار بودید برای حل این مشکل چه راه حلی یپدا می کردید؟ ۴. یک مساله دیگه ای که این روزها دغدغه خودمه اینه که سیگار کشیدن یک پسر آیا دلیل قانع کننده ای هست برای قبول نکردنش به عنوان همسر؟ ۵. جناب یک دوست فرمودند که در مورد این که گذشته طرف چقدر مهمه به یک سری نتایج رسیدن ... ازشون دعوت میشه ما رو هم در جریان بذارن.
۶. اگه عاشق بشی همه این بحث ها کشکه عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را
امیدوارم همتون در زندگی عشق پاک، واقعی و موندگار رو تجربه کنین ۷. از زهرا خانوم دعوت میشه در مورد سوژه پیشنهادیشون کمی بیشتر توضیح بدن + نوشته شده توسط در جمعه 28 فروردین1388 و ساعت
1:54 |
پست آشنایی را از آرشیو (آذر ۱۳۸۶) به اینجا منتقل کردم. آن زمان شما هنوز به جمع ما نپیوسته بودی... بچه ها کلی در مورد موضوع مورد نظر شما صحبت کردند. فعلا اینو داشته باش. من مفصل حرف دارم... فعلا نمیشه که بنویسم... + نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت
10:14 |
جناب یک دوست! برای اینکه بدونی گذشته طرف همچین هم بی تاثیر نیست بهتره یک سری به این وبلاگ بزنی! نکته ۱: ا ... آدرس وبلاگ رو برداشتم چرا؟ جواب: دوستان به من گفتند که خیلی تاسف انگیزه و از آنجا که افراد زیر ۱۸ سال و کلا خانواده اینجا رفت و آمد می کنه خوب نیست آدرس این وبلاگ گذاشته بشه. هر کی خواست بیاد از خودم بگیره... ولی نباید از واقعیت فرار کرد. نویسنده این وبلاگ از ماه رمضون پارسال و در نهایت امید راه رو شروع کرد. اونم حتما این سوال براش پیش اومده بود که گذشته مهمه یا نه؟ و حتما خیلی راحت با خودش کنار اومده بود که گذشته ها گذشته و زحمت هیچ تحقیق کردنی رو به خودش نداده بود... آخر داستان هم که دیدید چی شد! فکر نکنیم این اتفاق ها فقط برای دیگران میفته!!! اگه چشم و گوشمون باز نباشه ...
البته من نمیخوام بگم گذشته مهمه! فقط خواستم زیاد خوشبینانه برخورد نکنی و بدترین حالتی که ممکنه اتفاق بیفته رو ببینه
من هنوز بحث رو شروع نکردم. فقط خواستم یک اشاره ای داشته باشم به موضوع بحث!!! + نوشته شده توسط در یکشنبه 23 فروردین1388 و ساعت
21:26 |
اينترنت و تماس اينترنتي مثل يك فيلتر مي مونه كه بدي ها و عيب هاي طرف مقابل رو كاملا از ديد شما پنهان مي كنه... طرف مقابل خيلي راحت مي تونه تا مدتها نقش بازي كنه و اداي كسي رو در بياره كه اصلا خودش نيست. اين مساله هم براي دختر و هم براي پسر صادقه!!! علاقه وقتي به وجود مياد كه آدم طرف مقابلش رو خوب بدونه و عيبهاش رو نبينه و يا نديده بگيره.
ادامه مطلب + نوشته شده توسط در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت
0:48 |
۱. http://www.ahanghaa3.blogfa.com/post-623.aspx آهنگ قشنگیه .... تازه کشفش کردم. ۲. دوستان عزیز توجه شما را به کامنتی که هم اکنون به دستم رسید جلب می کنم:
۳. امیدواری چیز خوبی است + نوشته شده توسط در دوشنبه 17 فروردین1388 و ساعت
17:4 |
تا وقتی یک مشکلی حل نشه ... فکرت مشغول می مونه! چقدر سخته برای حل مشکل با آدم یا آدم هایی طرف باشی که حرف هم رو نمی فهمید و با اینکه قصد اذیت کردن هم رو ندارید ولی ناخواسته این کار رو می کنید.
تا جایی که بعضی وقتها لجت میگیره و کارهایی می کنی یا حرفهایی میزنی که یکخورده به طرف بر میخوره...
نمی دونم تا حالا توی زندگیتون با آدمهای مغروری که جلوتر از نوک دماغشون رو نمی بینند طرف بودید یا نه؟
نکته 1: من در زمینه به کاربردن ضرب المثل و قولهای معروف بسیار ضعیف عمل می کنم و به عبارتی بی استعدادی فراوانی در این زمینه دارم. نمی دونم این جمله آخری که گفتم به آدمهای مغرور میگن یا به قشر دیگری از آدمها؟؟؟ اگه شما میدونید منو هم راهنمایی کنید.
با این آدمها چطور باید برخورد کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب؟
بعضی آدمها ذاتا قد هستند... ( البته بلانسبت شما دوستان عزیز) با اینکه یک چیزی رو میخوان یا به یک کسی علاقه دارند ، کسر شان خودشون میدونن که مستقیم حرف بزنند. به هر راهی متوسل می شن
اگر همه چیز اونجوری که اونا میخوان اتفاق نیفته و به میل اونا پیش نره... هزار جور بهونه میگیرند و زندگی رو به کام بقیه تلخ میکنند.
یادمون باشه صراحت و صداقت همیشه درستترین و مستقیم ترین راهی هست که ما رو به هدفمون میرسونه... به جای اینکه لقمه رو دور سرت بچرخونی خواسته ات رو به ساده ترین شکلی که میتونی مطرح کن.
حتی اگربه مقصودت نرسیدی ... حداقل فایده اش اینه که طرف مقابلت برات توضیح میده که چرا فلان کار رو کرده و یا چرا حاضر نیست فلان کار رو بکنه! آنقدر پافشاری کن تا قانعت کنه!
گاهی هم باید صبر کرد
یا اون تو رو قانع می کنه یا تو اونو.... البته اگر شانس بیاری اونم مثل خودت قد نباشه!
نکته 2: جناب easy از شما دعوت می شود در این زمینه بحث بفرمایید
از بقیه دوستان هم همینطور!!!
+ نوشته شده توسط در جمعه 14 فروردین1388 و ساعت
21:4 |
همیشه در ارتفاع معینی + نوشته شده توسط در چهارشنبه 12 فروردین1388 و ساعت
20:59 |
به انتهای مطلب قبلی یکی دو جمله از زبان خواهرم اضافه شد + نوشته شده توسط در یکشنبه 9 فروردین1388 و ساعت
16:59 |
۱. اول سلام می خواستم اینجا رو تعطیل کنم و یک وبلاگ دیگه با یک اسم و آدرس و محتوای جدید بسازم و خلاصه آب و هوایی عوض کنم. اما دیشب یک سوتی دیگه دادم که حیفم میاد نگفته برم.
۲. بعد از سفرهای قبلی ... اسفند ماه به مرنجاب و کاشان رفتم و فروردین به نوشهر و چالوس... کلی خاطره دارم که فکر نمی کنم این روزها وقت بشه بنویسم. اگر شد انشالله در وبلاگ جدید. فقط اینو بگم که برای اولین بار به پیست اسب سواری (پارک سیسنگان) رفتم و سوار اسب شدم ... خیلی کیف داد.
۳. سوتی:
حدود دو هفته پیش (فکر کنم ۲۴ اسفند بود) قرار بود به جلسه دفاع یکی از دوستانم در دانشگاه خواجه نصیر برم. حالا بگذریم از اینکه صبح دیر از خواب پا شدم و با توجه به فاصله زیاد خونه ما تا دانشگاه دوستم... وقتی رسیدم دفاع تموم شده بود ولی به هر حال غرض دیدن دوست قدیمی بود که حاصل شد. از آنجایی که دوست ما انسان بسیار لارجی است ۶-۵ کیلو شیرینی تر خریده بود و کلی آبمیوه. دخل آبمیوه ها رو آوردیم ولی کلی شیرینی موند که نمی دونستیم چیکار کنیم. من و این دوستم در دوران کارشناسی خیلی با هم صمیمی بودیم یکی از این باغبونهاشون خیلی باحال بود من که کمی وجدان خفته ام بیدار شده بود خلاصه که رفتیم تو حیاط دانشگاه و کلی گفتیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت. یک آن سوالی به ذهن من خطور کرد... از دوستم پرسیدم آیا اون یکی جعبه رو در یخچال گذاشته یا نه ؟؟؟ ما یک دو سه ساعتی بیرون بودیم و قبلش هم یک دوساعتی در جلسه دفاع شیرینی ها در هوای گرم بودند. این بود که گفتم خراب میشه ها!!! گفت : "نه ! بی خیال" منم بیخیال شدم (البته بعد از اینکه کلی سر به سرش گذاشتم... گفتم اگه جایی کادویی چیزی بدهکارید امشب برید خونشون و این شیرینی گندیده ها
از این بگذریم... دیروز عصر همین دوستم از یکی از شهرستانهای مرزی اس ام اس زد که ما الان فلان جاییم و من در این چند روز آنتن نداشتم. الان هم اومدیم تو فلان شهر که انتن دارم و خلاصه در مورد ثبت نام کنفرانس برق پرسیده بود و منم با اس ام اس جواب دادم.
ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه بود که اس ام اسی با این محتوا برام اومد: "شهلا شیرینی تره. گذاشتید زیر میز خراب نشه" شماره رو نشناختم. با خودم کلی فکر کردم و ایکیو سوزوندم! ولی عقلم به جایی نرسید. گفتم این کیه که اسم منو میدونه و از حرفهای خصوصی من و دوستم خبر داره؟ گفتم حتما خودشه و داره سر به سرم میذاره... بعد از دو هفته! میدونستم که شب برگشته به همون شهرستان و باز هم انتن نداره... با خودم گفتم حتما با شماره یکی از افراد خانوادش که ۰۹۱۲ هست اس ام اس داده. با اس ام اس از همون شماره ۰۹۱۲ پرسیدم: " شما؟"... جواب نداد... زنگ هم زدم ولی بازم جواب نداد. کنجکاو شدم. با خودم گفتم این موقع شب و این شوخی بیمزه؟ زنگ زدم به شماره خود دوستم که اون هم جواب نداد. در پستهای قبلی گفته بودم که من گاهی دچار انقلابهای احساسی میشم اما اینو نگفتم که بعضا انواع دیگری از انقلابها همچون کنجکاوی هم در من روی میده! اگر چه مساله مهمی نبود ولی فکرم مشغول بود. ساعت ۲۳:۴۰ دقیقه بود که به برادر دوستم زنگ زدم. (در همون شهرستان مرزی... خدا به داد قبض موبایلم برسه!!! بهش گفتم که میشه با خواهرتون صحبت کنم... بنده خدا تعجب کرده بود. نمیدونم خواب بودن یا بیدار!!! منم که اصولا مراعات هیچی رو نمی کنم خلاصه دوستم گوشی رو گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی بهش گفتم این چه اس ام اسی بود که زدی و محتوای اس ام اس رو گفتم. خندید و گفت کار اون نبوده. منم که از فرط تعجب داشتم شاخ در می اوردم به ناگاه صدای مامان خانوم از اتاق شنیده شد که : "شهلا حتما اس ام اس از طرف م. بوده" ... در اینجا بود که دوزاری ما افتاد اون شب خانواده یکی از اقوام نزدیک برای عید دیدنی به خانه ما اومده بودند و یک جعبه شیرینی اورده بودند که از آنجایی که در خانه ما قحطی جا است نمی دانم من تا به حال ندیده بودم بابا خان اینگونه از ته دل بخندد منم برای اینکه کم نیاورم گفتم : " خدا مرا برای شما نگه دارد که گهگاه با سوتی هایم دلتان را شاد میکنم و خنده به لبتان می آورم" ولی خداییش بدجور ضایع شدم ها! مگه نه؟
خواهر جانم در یک کامنت خصوصی فرموده اند که: میگویم که
+ نوشته شده توسط در شنبه 8 فروردین1388 و ساعت
9:46 |
دوستای خوبم
سال نو مبارک
من دارم میرم مسافرت... حلال کنید. + نوشته شده توسط در پنجشنبه 29 اسفند1387 و ساعت
17:37 |
امروز برای من روز عجیبی بود...
شاید حکمت اتفاقاتی که در چند ماه اخیر افتاد (خوب یا بد) در نتیجه ای که امروز برام داشت خلاصه بشه... زندگی مثل یک جریان متوالی و پیوسته است که همه چیز به همه چیز ربط داره... یک ارتباط کامل و زنجیره ای... خیلی خوشحالم
خدایا شکرت + نوشته شده توسط در چهارشنبه 28 اسفند1387 و ساعت
22:25 |
هرکس به دنبال سعادت دیگران باشد حتما خودش سعادت را بدست خواهد آورد
توی خواب حس عجیبی داشتم... اصلا احساس خوبی نبود... نباید از خدا چیزی را به زور خواست.
گاهی به علت کمبود مطلب برای تفکر به علت کمبود محبت یا عشق... سراغ آدمهایی میریم که میدونیم آدمهای خوبی نیستند اما به هر حال از هیچی بهترند. وقتی میشنی و کلی نگاه میکنی احمقانه به نظر میرسه... حتی وقتی در این مورد با کسی حرف میزنی یا درد دل میکنی وقتی طرف مقابل شروع می کنه به نصیحت کردنت... میبینی که تمام این چیزها رو خودت میدونی اما باز هم... می رسند لحظه هایی که دچار خود آزاری میشی و میری سراغ فکر های مخرب
به قول وین دایر ( اگه اسمشو درست گفته باشم) هیچ مشکلی در جهان خارج وجود ندارد... هر چه هست در ذهن ماست... بدترین اتفاق ها میتونن به بهترین شکل تعبیر بشن... اصلا میشه بدترین اتفاقها رو برای همیشه فراموش کرد. اما ما چی کار میکنیم؟ تا تنها میشیم یا بیکار .... میریم سراغ اون خاطره ای که بیشتر از بقیه اذیتمون میکنه. باید دائما برای خودت یک تفریح یا سرگرمی جور کنی تا یک وقت بیکار نشی... تنها نشی... کاش می شد مثل آدمهای بزرگ و موفق از سختی ها درس بگیریم و اونها رو پلی کنیم برای رسیدن به پیروزی و خوشبختی... نه اینکه با یادآوری ناکامی ها مون بیشتر از قبل نا امید بشیم و بی انرژی!!!
همه ما پتانسیل زیادی داریم برای انجام خیلی کارها... اما چقدر از تواناییهامون استفاده می کنیم؟
چرا اجازه میدیم انرژی های منفی بیرونی ما رو تحت تاثیر قرار بدن... دوستانی که بیشتر منو میشناسن میدونن از چی حرف میزنم ... دنبال راه حلم!!! اما به اندازه کافی همت ندارم... البته گفتن همین جمله هم خودش یک جور بهونه است و انرژی منفی...
این لینک رو ببیند... جالبه
http://ehsananbardaran.blogfa.com/post-82.aspx http://ehsananbardaran.blogfa.com/post-87.aspx http://ehsananbardaran.blogfa.com/post-74.aspx
+ نوشته شده توسط در شنبه 24 اسفند1387 و ساعت
17:22 |
فردا قراره بریم کوه.... بازم من مدیر هماهنگی شدم... دعا کنید دسته گل به آب ندم که دیگه راه نداره
اگر سووتی دادم حتما میام تعریف میکنم که بعضی ها که برای خنده میان دست خالی برنگردن
دوشنبه عصر ساعت ۱۶ خیلی خوش گذشت... اتفاق خاصی نیفتاد + نوشته شده توسط در شنبه 24 اسفند1387 و ساعت
14:30 |
این مطلب را با اطلاع صاحبش (نگار عزیز
پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.
اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی. زیرا خدا از عشق های پاک وعمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.
پس نویس (به قول دوستان وبلاگی)
بچه ها ممنون از پیغام هاتون و کامنتهاتون من حالم خوبه و خیلی هم خوبه قضیه از نظر من حل شده و تموم شده... مرسی که با حرفاتون کمکم کردین... واقعا خدا رو شکر می کنم که این همه دوست خوب دارم. در ضمن از بقیه دوستانی هم که زنگ زدند یا اس ام اس تشکر می کنم.
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 22 اسفند1387 و ساعت
11:20 |
امروز شاید به اندازه تمام لحظه های تنهاییم اشک ریختم. توی خیابون وقتی داشتم میومدم خونه توی اتاق خوابم وقتی در رو بستم آخر نمازهام امروز اتفاقی افتاد که دو سال منتظرش بودم... اتفاقی که منو از عذاب وجدان نجات داد اما به چه قیمتی؟ خدایا من همیشه دعا میکردم و ازت میخواستم همچین روزی رو ولی اینجوری؟ دوستانی که اینجا رو می خونید دلم خیلی گرفته... نپرسید چی شده؟ من نه عاشق شدم و نه هیچ مشکلی دارم من فقط از کسی که دو سال به خاطرش، خیلی از درها رو به روی خودم بستم نامردی دیدم وتهمت های ناروا شنیدم من همیشه از خدا خواستم و میخوام که عاشق بشم... اما تا حالا عشق واقعی رو تجربه نکردم.... خودم همه در ها رو روی قلبم بستم... خودم نخواستم ... خودم قبول کردم که فعلا باید صبر کنم تا تکلیف اون کسی که مثلا عاشقه روشن شه. روشن شد... خوشحالم اما به چه قیمتی؟ خدایا جواب من این بود؟
+ نوشته شده توسط در یکشنبه 18 اسفند1387 و ساعت
23:15 |
مطالبي که مي خونيد مکالمات تلفني واقعي ضبط شده در مراکز خدمات مشاوره مايکروسافت در انگلستان است :
* مرکز مشاوره : چه نوع کامپيوتري داريد؟
* مشتري : سلام، من سلين هستم. نمي تونم ديسکتم رو دربيارم . مرکز : سعي کردين دکمه رو فشار بدين؟
* مرکز : روي آيکن My Computer در سمت چپ صفحه کليک کن. * مرکز : روز خوش، چه کمکي از من برمياد؟
* مشتري : سلام، عصرتون بخير، من مارتا هستم، نمي تونم پرينت بگيرم . هر دفعه سعي مي کنم ميگه : نمي تونم پرينتر رو پيدا کنم من حتي پرينتر رو بلند کردم و جلوي مانيتور گذاشتم ، اما کامپيوتر هنوز ميگه نمي تونه پيداش کنه .
* مشتري : من توي پرينت گرفتن با رنگ قرمز مشکل دارم
* مرکز : الآن روي مانيتورتون چيه خانوم؟
* مرکز : و الآن F8 رو بزنين.
* مشتري : کيبورد من ديگه کار نمي کنه .
* مرکز : رمز عبور شما حرف کوچک a مثل apple، و حرف بزرگ V مثل Victor ، و عدد 7 هست.
* يک مشتري نمي تونه به اينترنت وصل بشه ...
* مرکز : چه برنامه آنتي ويروسي استفاده مي کنید ؟
* مشتري : من يک مشکل بزرگ دارم. يکي از دوستام يک Screensaver روي کامپيوترم گذاشته، ولي هربار که ماوس رو حرکت ميدم، غيب ميشه !
* مرکز : مرکز خدمات شرکت مايکروسافت، مي تونم کمکتون کنم؟ ساعت قبل. ميشه بگيد کي بالاخره کمکم مي کنيد؟ * مرکز : چه کمکي از من برمياد؟! مرکز : خوب، و چه مشکلي وجود داره؟ + نوشته شده توسط در دوشنبه 5 اسفند1387 و ساعت
17:48 |
پيش نويس:
سلام. خيلي وقته که آپ نمي کنم. راستش يک دوره نه چندان کوتاه کسالت داشتم و خلاصه اگرچه هر از گاهي به اينترنت سر ميزدم اما اينجا رو آپ نمي کردم. دلايل زياد ديگه اي هم داره اين قضيه و يکي از اون دلايل اينه که ما يه زموني يک بحثي رو شروع کرديم که از يک طرف طرفداران باحالي داشت و از يک طرف مخالفين باحال. از آنجا که زور مخالفين بيشتر بود کلا کانال عوض شد و اين شد که من ديگه مطلب خاصي براي نوشتن نداشتم و همچنان هم ندارم... ولي اتفاقاتي که در اين چند روز اخير افتاد باعث تفريح و خنده 8 نفر از بندگان خدا شد که البته موضوع خنده شان شاهکارهاي مديريتي اينجانب بود و لازم به ذکر است که از آنجا که من دلي دارم به وسعت دريا!!! به هيچ وجه از خنده هايشان ناراحت نشدم و خودم هم يکي از همان 8 نفر بودم که با هم ميخنديديم.
.................. قرار بود خاطرات سفرهاي شيراز و مشهد(ارديبهشت) و يزد (آذر) و مشهد (دي) و آخرين مشهد (بهمن) را کامل بنويسم. که چون طولاني مي شود از آخريش شروع مي کنم.
عرض شود خدمت شما که داستان از آنجا شروع شد که مقاله هاي ما در کنفرانس مهندسي پزشکي مشهد پذيرفته شد و براي چاپ مقالات لازم بود که اينجانبان براي ارائه در دانشگاه آزاد مشهد که متصدي برگزاري اين دوره کنفرانس بود حضور بهم رسانيم.
دوستان درگير کارهاي پروژه بودند و من به علت کسالتي که داشتم به خودم مرخصي داده بودم و خلاصه در تفريح و گشت و گذار و تورهاي مسافرتي و ... بودم که هر کدام از سفرهايم مفصل قصه دارد.
خلاصه که قرار شد با توجه به تجربيات فراوانم مديريت اين سفر را به عهده بگيرم. در هيچکدام از سفرهاي قبلي مسئوليتي نداشتم و زير چتر ديگران اوقات مي گذراندم ... اما چشمتان روز بد نبيند که...
چند سري به آژانس هاي مسافرتي سر زدم و آمار روز دقيق پيش فروش بليط قطار را گرفتم. صبح روز موعود به نزديکترين آژانس در محلمان رفتم و ديدم که خيلي شلوغ است. به من گفته بودند پيش فروش از ساعت 8.30 شروع مي شود و من کلي زود رفتم (حدود يک ربع به 8 آنجا بودم) غافل از اينکه ديگران از ساعت 3 صبح آنجا صف کشيده بودند و خلاصه زنبيلهاي زيادي ديده ميشد. من نفر 30 ام شدم و ساعت 11 صبح نوبتم شد. از قبل طبق خواسته دوستان قرار بود يک کوپه شش نفري بگيريم که آقا بينمان نياورند! براي رفت مشکلي نبود (اگرچه در اين مرحله من به ساعت بليط قطار توجهي نداشتم و همين که 23ام شب بود به نظرم کافي مي آمد). اما براي برگشت فقط يک کوپه خالي موجود بود آن هم از نوع درجه 2! من که نديدم ولي آنطور که دوستان توصيف مي کردند مثل اينکه کوپه هاي درجه 2 فاجعه اي در امر مسافرت محسوب مي شود... (خدا از سر تقصيرات من بگذرد)
خلاصه که با کلي افتخار به دوستان پيامک زدم که مدير اولين مرحله را به خوبي انجام داده و بليط ها رزرو شده! يکي از دوستان در جواب به نکته اي اشاره کرد که من به آن دقت نکرده بودم. اين دوست ما که آ. نام داشت فرمود که: " اگر ارائه يکي مون صبح باشه چي؟" و من به فکر فرورفتم !!!
قرار بود در اين سفر خواهر و دخترخاله من هم ما را همراهي کنند. يعني اولش در مجموع 6 نفر بوديم. اقدام بعدي من رزرو هتل بود. جزئياتي دارد که واردش نمي شوم اما خلاصه بگم که به ما گفته بودند اگر خواستيد تعداد نفرات را تغيير دهيد حتما بايد تا 10 روز قبل از روز موعود اطلاع دهيد، وگرنه پول همه افراد نامبرده در ليست گرفته مي شود. من اين را به دوستان گفتم. تا اينجا همه چيز خوب بود. برنامه ارائه ها که مشخص شد معلوم شد خانم آ. صبح روز اول يعني 24 ام ارائه دارد و با توجه به اينکه ممکن بود قطار تاخير داشته باشد، به صورت خودجوش براي خودش و دوستش (م.) بليط اتوبوس گرفته بود. وقتي به من زنگ زد تاکيد کرد که فقط براي رفت اين کار را کرده و براي برگشت با ما مي آيد.
از آنجا که من انساني پرشور هستم و گاهي اوقات دچار انقلابهاي احساسي مي شوم سعي کردم هر طور شده از دو ظرفيت خالي قطار (هنگام رفت) استفاده کنم. گزينه هاي زيادي را به والده محترمه پيشنهاد دادم که اولين مورد خودشان بودند. خلاصه که قرار شد پدرم هم همراه ما بيايد.
اما حالا اين سوال پيش آمده بود که برگشت را چه کنيم؟ من و خواهرم بسيار انسانهاي پدر دوستي هستيم و اين فکر که بابا با اتوبوس برگردند به هيچ وجه به ذهنمان خطور نمي کرد... چون هوا بد بود و جاده هاي ايران هم که خودتان اطلاع داريد چقدر مسطح هستند! قطارها هم جاي خالي نداشتند و از خيلي وقت پيش پر شده بودند. به چند جا زنگ زدم براي بليط هواپيما، اما انها هم گفتند تا 27 ام هيچ جاي خالي ندارند.
يک روز که داشتم از دانشگاه به خانه بر ميگشتم اتفاقي يکي از دوستان قديمي (هم محلي) را ديدم. به شدت در فکر بودم که چه بايد کرد. کمي با دوستم خوش و بش کرديم و او گفت که محل کارش را عوض کرده و در يک آژانس مسافرتي مشغول به کار است! با توجه به سطح دقتي که من دارم در آن نيم ساعتي که حرف زديم هيچ جرقه خاصي به ذهن من خطور نکرد.
به خانه که آمدم بحث سر اين بود که چه کنيم؟ فردا صبح تصميم گرفتم به دوستم زنگ بزنم که برايمان پارتي بازي کند. شماره موبايلش عوض شده بود. شماره خانه شان را هم نداشتم. به در خانه شان رفتم. فقط پدرش بود، بنده خدا مثل اينکه خواب بود. 2 ساعت طول کشيد که در را باز کرد. گفتم اگر مي شود به همسرتان بگوييد وقتي آمدند با منزل ما تماس بگيرند.
نيم ساعت بعد مادر دوستم آمد. شماره ا. را گرفتم. او گفت که آنها بليط ها را براي تورهاي مسافرتي مي گيرند و بليط تکي ندارند. البته يک شماره تلفن داد. زنگ زدم. اما همان حرفهاي قبلي راشنيدم. هيچ جايي نبود.
براي بابا هم هتل رزرو کرده بودم و فرصت ده روزه تمام شده بود. حتما بايد بابا مي امد.
پدر يکي از دوستانمان (س.) که اتفاقا يکي از همسفرانمان هم بود آدم مهمي است و آشناهاي زيادي دارد. از او خواهش کردم اگر مي شود دو عدد بليط قطار جور کند که بابا جان تنها نماند. به راحتي و سر دو سوت جور کرد!!! البته براي 26 ام.
وقتي ديدم اينقدر ساده است گفتم (س.) جان آيا تمايل داري من و تو يک شب بيشتر بمانيم و پدرت اين دوعدد بليط را به اسم من و تو بگيرد. باز هم پدر س. به راحتي دو عدد ويژه بانوان براي ساعت 22:45 شب 26 ام گرفت. لازم است در اينجا تشکر کنم از ايشان.
خلاصه وقتي شب با خوشحالي اين موضوع را به خانواده گفتم همه به من خنديدند که : "به به! عجب مديريتي! يک سري که جدا ميروند! يک سري که جدا برمي گردند! يک سري يک شب کمتر مي مانند! يک سري يک شب بيشتر مي مانند. تازه پول رفت و برگشت يک نفر هم که سوخت شد و بايد از جيب بدهيم!"
دوستان فکر نکنيد که خانواده اين جمله ها را به همين شکلي که من گفتم ادا مي کردند! نه! کلي مسخره ام مي کردند که:" اگر در آينده خواستي شغل انتخاب کني يه وقت سراغ مديريت نري!" پدرجان هم يک روز که مظلومانه نشسته بودند و سرشان به کار خودشان بود ناگهان با صدايي بلند که من بشنوم (من در اتاق بودم) و با لحني پر از شيطنت فرمودند : "شهلا اگر يه وقت خواستي مديريت يک سفر را به عهده بگيري سعي کن سفري باشد که نزديک باشد و هم بشود پياده رفت و هم سواره!" گفتم " چشم بابا جون ! اين دفعه مي برمتون پارک ساعي" با با فرمودند که : "پارک ساعي دوره و وسيله نقليه لازمه... اگر خواستي مديريت کني يکي ازهمين پارکهاي اطراف خونه باشه چون تا لحظه آخر نه تعداد نفرات معلومه و نه اينکه چند روز مي مونيم!"
گفتم که من دلي به وسعت دريا دارم و اصلا ناراحت نشدم.
مامانم در تکميل فرمايشات بابا فرمودند که : "خوابت که زياده، سليقه ات هم که خوب نيست... کار خونه هم که بلد نيستي ... مديريتت هم که به محاسن قبليت اضافه شد!!! من واقعا نگرانم براي آينده ات" و خواهرهاي محترمم حسابي بهم خنديدند. و البته من هم کم نياوردم و با جمع خنديدم که ضايع نشوم.
انتقادها خيلي زياد بود و من فقط بخش مزاح گونه آن را تعريف کردم. يک روز قبل از سفر دوستم ف. را بعد از مدتي طولاني ديدم و داشتم از خوشحالي ذوق مرگ ميشدم. خيلي خيلي دلم برايش تنگ شده بود. خيلي دختر خوبي است و در سفر شيراز همسفر بوديم و کلي خوش گذشت. بهش گفتم براي رفت و برگشت بليط خالي داريم... مياي؟ اولش جنبه تعارف بود... ولي وقتي ديدم استقبال کرد خيلي خوشحال شدم. از طرفي نگران عکس العمل خانواده بودم و از طرف ديگر هتل براي 7 نفر جا رزرو کرده بوديم و حالا دو روز بيشتر نمانده بود.
زنگ زدم به خواهرم... و بعد به هتل! گفتند مشکلي نيست منتها براي نفر 8 ام جريمه مي بنديم و بايد دو برابر بقيه پول بدهد! ف. قبول کرد.
شب آماج تيکه ها بود که به من روا داشتند... و ازم قول گرفتند که در اين يک روز آخر دندان روي جگر بگذارم و سعي کنم ديگر هيچ اقدامي نکنم! که ثابت کردم جز کارخرابي کار ديگري نمي توانم بکنم.
خلاصه که روز سفر فرارسيد. آ. و م. با اتوبوس ساعت 7.30 راه افتاده بودند. ظاهرا جاده ها مشکل داشتند و اتوبوس کلي توقف هم کرده و خلاصه تقريبا صبح روز بعد با هم رسيديم. اين بماند!!!
من به س. و ف. کلي سفارش کرده بودم که چون زمان حرکت قطار 21:45 است حتما قبل از ساعت 9 در راه آهن باشند. بنده خدا ف. از ترس سفارشهاي من 8.15 آنجا بود. س. هم قبل از 9 آمده بود ( مي گفت پدرش 3 ساعت مرخصي گرفته تا بتواند او رابياورد... البته اگر اشتباه نکنم)
من و خواهرم و دخترخالم ساکها را به داخل سالن برديم و بابا ماشين را به پارکينگ برد. مثل اينکه پارکينگ پر بود و بابا دستپاچه زنگ زد که جا نيست و وقت هم نداريم ! چه کار کني؟
در اين حين بود که نميدونم کدوم يکي از بچه ها ساعت بليط را ديدند که 22.45 است و نه 21.45. آقا چشمتان روز بد نبيند ، آنقدر به من خنديدند که اشکشان در آمده بود. مامان و بابا و خواهر س. هم بودند و کلي آبروم رفت. س. اداي من را در مي آورد که مي گفتم : "بايد حتما قبل از 9 اونجا باشي!!!" ولي از يک نظر خوب شد.
زنگ زديم به بابا و گفتيم: " خيالت راحت که يک ساعت و ربع وقت داريم. اگه جا نبود ماشين رو تا خونه هم ميتوني ببري و با آژانس برگردي" خلاصه که بابا در يکي از تعميرگاههاي نه چندان نزديک ماشين را سپرده بود و بالاخره آمد. مامان و باباي س. رفته بودند. چون هنوز خيلي وقت داشتيم. خواهرم و دخترخالم هنوز داشتند به حواس جمع من ميخنديدند. بالاخره راه افتاديم. در حين سفر سوتي هاي زياد ديگري هم دادم. بعد از گذاشتن ساکها در بخش بالاي قطار به ناگاه تخت آخر باز شد و من بدجور ضربه مغزي شدم. اولش همه نگران شدند ولي بعد سعي کردم بخندم و بگويم چيزي نيست. اين جماعت هم که انگار آماده مسخره کردن من بودند خنديدند و گفتند اين هم يک بخش مديريتي بود که باز هم سوتي دادي. يک بار هم قطع نخاع شدم(سازندگان محترم قطار پيچي را که پشت محل نشستن من بود درست نبسته بودند و اين پيچ در کمرم فر رفت!). خواهرم مي گفت : "شهلا اينطور که بوش مياد تا برسيم مشهد تو شدي شوهر خاله مهران مديري!" دوستان پرسيدند"قضيه شوهرخاله مهران مديري چيست؟" و من همانطور که داشتم از درد ضربه مغزي و قطع نخاع ميمردم برايشان توضيح دادم که : " شوهر خاله مهران مديري قند داشته که لازم بوده از نوک انگشت پاهايش قطع کنند، چون حالش خوب نشده بنده خدا جفت پاهايش را از دست مي دهد. بعد نوبت به دستها ميرسد... " در اين هنگام س. و ف. که به شدت متاثر شده بودند چندين سوال از من پرسيدند که يادم نيست... ولي معلوم بود باور کرده اند!!! و من برايشان توضيح دادم که يکي از همسايه هاي ما هم همينطور بوده و مچ پاهايش را قطع کرده اند. اينطور ادامه دادم که : "بعد از قطع دستهايش بازهم چون بهبود پيدا نکرده بود بقيه اندامهاي تنش را هم قطع مي کنند تا جايي که فقط سر و گردنش مي ماند... حالش نسبتا خوب شده بود. يک روز جلوي تلويزيون نشسته بود وتخمه ميخورد که شوهر خاله وسطي که هيکلي و سنگين هم بوده حواسش نبود و رويش نشسته و خلاصه شوهر خاله مهران مديري فوت کرده!!" ف. و س. ديدند که دستشان انداخته ايم. در مشهد سوتي خاصي ندادم ولي کل جماعت با يادآوري خاطرات گذشته همچنان به من مي خنديدند. دخترخاله ام که خيلي شيطون است بيشتر از بقيه! شب اول که دور هم بوديم تا ساعت 3 نصفه شب بيدار بوديم و سرگذشتهايمان را تعريف مي کرديم. ارائه سمينار من و س. روز دوم بود. با اينکه آماده نبوديم ولي عين خيالمان هم نبود! اصلا يادمان رفته بود با چه هدفي به مشهد رفتيم. آن شب خيلي خوش گذشت. بچه ها به اندازه يک تپه تخمه خوردند و کلي خنديديم.
خلاصه که جمعه شب 6 نفر با قطار درجه 2 برگشتند و من و س. يک شب بيشتر مانديم. خواهرم زنگ زد و گفت اين ديگه چه جورشه! جا نيست بخوابيم.. از اتوبوس بدتره ... پاي فلاني رفته تو چشم فلاني! و خلاصه کلي سرزنشم کرد. من و س. هم از شدت بي جنبگي نمي دانستيم درهتل شيکي که به اندازه 8 نفر جا داشت دونفره چي کار کنيم؟ به شوخي مي گفتيم ساعت زنگ بذاريم نصفه شب پاشيم اتاق خوابمان را عوض کنيم که امکانات هدر نرود و تنوع بشود. البته تصميم داشتيم خيلي کارهاي ديگر بکنيم که از ذکرشان معذورم.
من دو روز اول در گير کارهاي دانشگاه بودم و زيارت نرفتم. روز سوم (شنبه) که آخرين روز هم بود هم زيارت رفتيم و هم بازار... خيلي خوش گذشت.
اميدوارم امام رضا باز هم ما را بطلبد. و شما خوانندگان محترم را هم همينطور!
+ نوشته شده توسط در سه شنبه 29 بهمن1387 و ساعت
21:15 |
عمر عقاب از همه پرندگان نوع خود طولانی تر است. عقاب می تواند تا 70 سال زندگی کند.
ولی برای اینکه به این سن برسد باید تصمیم دشواری بگیرد. زمانی که عقاب به 40 سالگی می رسد: چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته را نگاه دارند. نوک بلندو تیزش خمیده و کند می شود. شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد. در این هنگام عقاب تنها دو گزینه در پیش روی دارد. یا باید بمیرد و یا آن که فرایند دردناکی را که 150 روز به درازا می کشد پذیرا گردد. برای گذرانیدن این فرایند عقاب باید به نوک کوهی که در آنجا آشیانه دارد پرواز کند. در آنجا عقاب نوکش را آن قدر به سنگ می کوبد تا نوکش از جای کنده شود. پس از کنده شدن نوک٬ عقاب باید صبر کند تا نوک تازه ای در جای نوک کهنه رشد کند٬ سپس باید چنگالهایش را از جای برکند. زمانی که به جای چنگال های کنده شده ٬ چنگال های تازه ای در آیند ٬ آن وقت عقاب شروع به کندن همه پرهای قدیمی اش می کند. سرانجام ٬ پس از 5 ماه عقاب پروازی را که تولد دوباره نام دارد آغاز کرده و 30 سال دیگر زندگی می کند.. .... چرا این دگرگونی ضروری است؟؟؟
بیشتر وقت ها برای بقا ٬ ما باید فرایند دگرگونی را آغاز کنیم. + نوشته شده توسط در سه شنبه 24 دی1387 و ساعت
12:23 |
http://ehsananbardaran.blogfa.com/post-55.aspx + نوشته شده توسط در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت
15:30 |
ـ جویدن آدامس هنگام خرد کردن پیاز مانع از اشک ریزی شما می شود. + نوشته شده توسط در سه شنبه 26 آذر1387 و ساعت
15:27 |
1- هنگامي كه دچار استرس هيجاني مي شويم، مغز و بدن ما شروع به توليد تركيبات شيميايي و هورمون هاي خاصي مي كند. گريه كردن كمك مي كند تا اين تركيبات شيميايي زائد كه نيازي به آنها نيست از بدن حذف گردند. 2- اشك هاي احساسي در واقع مواد سمي اي را كه در پي استرس هيجاني در خون تجمع مي يابند را از بدن دفع مي كند. 3-اشك هاي احساسي سطح منگنز بدن را كاهش مي دهند. اين ماده معدني بر روي خلق و خو تأثير مستقيم مي گذارد. غلظت منگنز اشك احساسي 30 برابر بيشتر از منگنز موجود در خون است. 5- گريه باعث حذف مواد سمي و محصولات زائد بدن مي شود. 6- گريه يك مكانيسم رايگان، طبيعي و قدرتمند براي كنار آمدن با درد، استرس و اندوه مي باشد. 7- هورمون هايي كه پس از استرس در بدن انباشته مي شوند به حد سطح سمي رسيده و باعث تضعيف سيستم ايمني بدن و ديگر فرآيندهاي بيولوژيكي مي شوند. اشك هاي احساسي به عنوان دريچه اطمينان براي قلب عمل مي كنند. 8- تركيباتي كه حين استرس در بدن تجمع مي يابد، با اشك خارج مي گردند. همين امر باعث كاهش استرس مي گردد. اين مواد شامل آندورفين(در كنترل درد مؤثر است)، پرولاكتين(در تنظيم توليد شير نقش دارد)، و آدرنوكورتيكوتروپين(يك نشانگر مهم استرس است)، مي باشند. سركوب گريه و اشك باعث افزايش استرس مي گردد. + نوشته شده توسط در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت
10:49 |
1- به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد. + نوشته شده توسط در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت
10:39 |
۱- با یک نیاز شروع کنید: + نوشته شده توسط در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت
10:31 |
دیروز محض گذران وقت و از سر بیکاری، با یکی از نزدیکان، سری به دندانپزشکی زدیم. از قضا، یک عکس کامل هم از دندانهایم به همراه داشتم. من به شدت به ارتودنسی دندانهایم علاقمندم (و نمی دانم چرا دکترها می گویند لازم نیست! و می گوینده اصلا در این سن دیگر دیر شده است و ... ). خلاصه اولین دندانپزشکی که رفتیم، سرش خیلی شلوغ بود. فقط عکس را دید و نظرش این بود که : "دندانهایت مشکلی ندارند اما اگر علاقه داری می توانم یک دور فکت را بشکنم و جراحی کنم!!!" خلاصه گفت که از نظر او ارتودنسی لازم نیست. به سراغ دندانپزشک بعدی رفتیم. این نزدیک ما قصد پر کردن دندانش را داشت و ما هم رفیق نیمه راه نیستیم. خلاصه عکس را به دندانپزشک بعدی هم نشان دادیم. او هم گفت لازم نیست و ... من هم برای اینکه کم نیاورم گفتم لااقل یک دور دندانهایم را چک کند که ببیند پوسیدگی چیزی دارد یا نه؟ خوشبختانه نداشت. من که از رو نمی رفتم گفتم خوب دکتر بالاخره با این دندانهای من هیچ کاری نمی شود کرد؟ دکتر گفت: "چرا، هر وقت خواستی بیا دندان عقلت رو بکشم، به دردت نمیخوره" پرسیدم : "مثلا کی؟" گفت: "هر وقت خواستی ..." گفتم: " الان میشه؟" و او هم قبول کرد. این نزدیک ما یک چشم غره به ما رفت که آمده بودیم دندان مرا پر کنیم که! من قبلا از دوستان شنیده بودم کشیدن دندان عقل سخت است، این نزدیک ما هم درحین زدن آمپول گفت : "چقدر شجاع شدی ! میدونی چقدر خونریزی داره؟" دکتر هم برای اینکه به من دلگرمی بدهد گفت: " نه خونریزی زیادی که نداره، درد هم نداره، فقط چون به جمجمه وصله ممکنه وقتی دارم دندانت را می کشم، کمی احساس کنی که جمجمه ات داره تکون میخوره... ولی نگران نباش چیز خاصی نیست !!!" و بعد آمپول دوم را زد. آقا من مونده بودم درد آمپول را تحمل کنم یا بشارت های این دو نفر را که از خونریزی و تکان جمجمه و بیرون آمدن نیمی از مغزم خبر می دادند. به خودم گفتم : "آخه مگه نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ..." ولی دیگر دیر شده بود. بعد از تزریق آمپول دوم احساس کردم فشارم افتاده... بدنم یخ کرده بود از ترس... دکتر گفت : "ترسیدی؟ رنگت پریده!" بی رودربایستی گفتم : "آره!" دکتر گفت: "چیزی نیست... چون بار اولته، طبیعیه!" نمیتونستم از جام تکون بخورم. آروم بلند شدم و اومدم بیرون ... این دوستمون هم رفت یک آبمیوه گرفت داد خوردیم تا دوباره رنگ و رومون وابشه. خلاصه که بالاخره دندان عقلم را کشیدم. راستش زیاد سخت نبود! درد هم نداشت. خونریزی اش هم معمولی بود. الان هم دارم به شجاعت خودم افتخار می کنم.
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت
8:44 |
اگر نميخواهيد بيمار شويد؛ احساساتتان را بيان کنيد.
+ نوشته شده توسط در سه شنبه 16 مهر1387 و ساعت
11:41 |
با پیشرفت تکنولوژی گویا فرایند عشق ورزیدن انسانها هم دچار تحول شده. اگر ته دلت کسی رو دوست داری که عقلت با او موافق نیست، آن چنان بلایی به سرش میاری که طرف بره و برای مدت مدیدی هیچ اثری ازش نباشه... طوری که اگر بعد مدتها اتفاقی همدیگر رو دیدین، آنقدر از هم کینه به دل داشته باشین که حتی به هم سلام نکنین. موقع دعا به جای درخواست وصال، از خدا میخوای که هر چه زودتر فکرشو از سرت بیرون کنه و موقعی که با خودت تنها میشی ، نگرانی که نکنه یک وقت نتونی فراموشش کنی!
+ نوشته شده توسط در پنجشنبه 4 مهر1387 و ساعت
13:57 |
اونجايي که آگاهانه و از روي عمد، دلي رو ميشکنی ، ظلمي مي کني و يا خيانتي هر چند کوچک ... اما به تعداد دفعات زياد! بايد بدوني که روزي... جايي ... و به طريقي که اصلا فکرش رو هم نمي کردي دست تقدير يکجا و يکباره ... تاوان همه نامردي هات، اشک و آه ها و ناله هايي که نشنيده گرفتي و لبخند هاي پيروزمندانه اي که از سر قدرت زدي رو ازت مي گيره!
+ نوشته شده توسط در دوشنبه 14 مرداد1387 و ساعت
18:38 |
|
|
|||||||||||
سايت
لينك باكس -
بازديد خود را چند
برابر کنيد
طراحي سايت و تبليغات