پيش نويس:
سلام. خيلي وقته که آپ نمي کنم. راستش يک دوره نه چندان کوتاه کسالت داشتم و خلاصه اگرچه هر از گاهي به اينترنت سر ميزدم اما اينجا رو آپ نمي کردم. دلايل زياد ديگه اي هم داره اين قضيه و يکي از اون دلايل اينه که ما يه زموني يک بحثي رو شروع کرديم که از يک طرف طرفداران باحالي داشت و از يک طرف مخالفين باحال.
از آنجا که زور مخالفين بيشتر بود کلا کانال عوض شد و اين شد که من ديگه مطلب خاصي براي نوشتن نداشتم و همچنان هم ندارم... ولي اتفاقاتي که در اين چند روز اخير افتاد باعث تفريح و خنده 8 نفر از بندگان خدا شد که البته موضوع خنده شان شاهکارهاي مديريتي اينجانب بود و لازم به ذکر است که از آنجا که من دلي دارم به وسعت دريا!!! به هيچ وجه از خنده هايشان ناراحت نشدم و خودم هم يکي از همان 8 نفر بودم که با هم ميخنديديم.
..................
قرار بود خاطرات سفرهاي شيراز و مشهد(ارديبهشت) و يزد (آذر) و مشهد (دي) و آخرين مشهد (بهمن) را کامل بنويسم. که چون طولاني مي شود از آخريش شروع مي کنم.
عرض شود خدمت شما که داستان از آنجا شروع شد که مقاله هاي ما در کنفرانس مهندسي پزشکي مشهد پذيرفته شد و براي چاپ مقالات لازم بود که اينجانبان براي ارائه در دانشگاه آزاد مشهد که متصدي برگزاري اين دوره کنفرانس بود حضور بهم رسانيم.
دوستان درگير کارهاي پروژه بودند و من به علت کسالتي که داشتم به خودم مرخصي داده بودم و خلاصه در تفريح و گشت و گذار و تورهاي مسافرتي و ... بودم که هر کدام از سفرهايم مفصل قصه دارد.
خلاصه که قرار شد با توجه به تجربيات فراوانم مديريت اين سفر را به عهده بگيرم. در هيچکدام از سفرهاي قبلي مسئوليتي نداشتم و زير چتر ديگران اوقات مي گذراندم ... اما چشمتان روز بد نبيند که...
چند سري به آژانس هاي مسافرتي سر زدم و آمار روز دقيق پيش فروش بليط قطار را گرفتم. صبح روز موعود به نزديکترين آژانس در محلمان رفتم و ديدم که خيلي شلوغ است.
به من گفته بودند پيش فروش از ساعت 8.30 شروع مي شود و من کلي زود رفتم (حدود يک ربع به 8 آنجا بودم) غافل از اينکه ديگران از ساعت 3 صبح آنجا صف کشيده بودند و خلاصه زنبيلهاي زيادي ديده ميشد. من نفر 30 ام شدم و ساعت 11 صبح نوبتم شد. از قبل طبق خواسته دوستان قرار بود يک کوپه شش نفري بگيريم که آقا بينمان نياورند! براي رفت مشکلي نبود (اگرچه در اين مرحله من به ساعت بليط قطار توجهي نداشتم و همين که 23ام شب بود به نظرم کافي مي آمد). اما براي برگشت فقط يک کوپه خالي موجود بود آن هم از نوع درجه 2! من که نديدم ولي آنطور که دوستان توصيف مي کردند مثل اينکه کوپه هاي درجه 2 فاجعه اي در امر مسافرت محسوب مي شود... (خدا از سر تقصيرات من بگذرد)
خلاصه که با کلي افتخار به دوستان پيامک زدم که مدير اولين مرحله را به خوبي انجام داده و بليط ها رزرو شده!
يکي از دوستان در جواب به نکته اي اشاره کرد که من به آن دقت نکرده بودم. اين دوست ما که آ. نام داشت فرمود که: " اگر ارائه يکي مون صبح باشه چي؟" و من به فکر فرورفتم !!!
قرار بود در اين سفر خواهر و دخترخاله من هم ما را همراهي کنند. يعني اولش در مجموع 6 نفر بوديم.
اقدام بعدي من رزرو هتل بود. جزئياتي دارد که واردش نمي شوم اما خلاصه بگم که به ما گفته بودند اگر خواستيد تعداد نفرات را تغيير دهيد حتما بايد تا 10 روز قبل از روز موعود اطلاع دهيد، وگرنه پول همه افراد نامبرده در ليست گرفته مي شود.
من اين را به دوستان گفتم.
تا اينجا همه چيز خوب بود. برنامه ارائه ها که مشخص شد معلوم شد خانم آ. صبح روز اول يعني 24 ام ارائه دارد و با توجه به اينکه ممکن بود قطار تاخير داشته باشد، به صورت خودجوش براي خودش و دوستش (م.) بليط اتوبوس گرفته بود. وقتي به من زنگ زد تاکيد کرد که فقط براي رفت اين کار را کرده و براي برگشت با ما مي آيد.
از آنجا که من انساني پرشور هستم و گاهي اوقات دچار انقلابهاي احساسي مي شوم سعي کردم هر طور شده از دو ظرفيت خالي قطار (هنگام رفت) استفاده کنم. گزينه هاي زيادي را به والده محترمه پيشنهاد دادم که اولين مورد خودشان بودند. خلاصه که قرار شد پدرم هم همراه ما بيايد.
اما حالا اين سوال پيش آمده بود که برگشت را چه کنيم؟ من و خواهرم بسيار انسانهاي پدر دوستي هستيم و اين فکر که بابا با اتوبوس برگردند به هيچ وجه به ذهنمان خطور نمي کرد... چون هوا بد بود و جاده هاي ايران هم که خودتان اطلاع داريد چقدر مسطح هستند! قطارها هم جاي خالي نداشتند و از خيلي وقت پيش پر شده بودند. به چند جا زنگ زدم براي بليط هواپيما، اما انها هم گفتند تا 27 ام هيچ جاي خالي ندارند.
يک روز که داشتم از دانشگاه به خانه بر ميگشتم اتفاقي يکي از دوستان قديمي (هم محلي) را ديدم. به شدت در فکر بودم که چه بايد کرد. کمي با دوستم خوش و بش کرديم و او گفت که محل کارش را عوض کرده و در يک آژانس مسافرتي مشغول به کار است! با توجه به سطح دقتي که من دارم در آن نيم ساعتي که حرف زديم هيچ جرقه خاصي به ذهن من خطور نکرد.
به خانه که آمدم بحث سر اين بود که چه کنيم؟ فردا صبح تصميم گرفتم به دوستم زنگ بزنم که برايمان پارتي بازي کند. شماره موبايلش عوض شده بود. شماره خانه شان را هم نداشتم. به در خانه شان رفتم. فقط پدرش بود، بنده خدا مثل اينکه خواب بود. 2 ساعت طول کشيد که در را باز کرد. گفتم اگر مي شود به همسرتان بگوييد وقتي آمدند با منزل ما تماس بگيرند.
نيم ساعت بعد مادر دوستم آمد. شماره ا. را گرفتم. او گفت که آنها بليط ها را براي تورهاي مسافرتي مي گيرند و بليط تکي ندارند. البته يک شماره تلفن داد. زنگ زدم. اما همان حرفهاي قبلي راشنيدم. هيچ جايي نبود.
براي بابا هم هتل رزرو کرده بودم و فرصت ده روزه تمام شده بود. حتما بايد بابا مي امد.
پدر يکي از دوستانمان (س.) که اتفاقا يکي از همسفرانمان هم بود آدم مهمي است و آشناهاي زيادي دارد. از او خواهش کردم اگر مي شود دو عدد بليط قطار جور کند که بابا جان تنها نماند. به راحتي و سر دو سوت جور کرد!!! البته براي 26 ام.
وقتي ديدم اينقدر ساده است گفتم (س.) جان آيا تمايل داري من و تو يک شب بيشتر بمانيم و پدرت اين دوعدد بليط را به اسم من و تو بگيرد. باز هم پدر س. به راحتي دو عدد ويژه بانوان براي ساعت 22:45 شب 26 ام گرفت. لازم است در اينجا تشکر کنم از ايشان.
خلاصه وقتي شب با خوشحالي اين موضوع را به خانواده گفتم همه به من خنديدند که : "به به! عجب مديريتي! يک سري که جدا ميروند! يک سري که جدا برمي گردند! يک سري يک شب کمتر مي مانند! يک سري يک شب بيشتر مي مانند. تازه پول رفت و برگشت يک نفر هم که سوخت شد و بايد از جيب بدهيم!"
دوستان فکر نکنيد که خانواده اين جمله ها را به همين شکلي که من گفتم ادا مي کردند! نه! کلي مسخره ام مي کردند که:" اگر در آينده خواستي شغل انتخاب کني يه وقت سراغ مديريت نري!" پدرجان هم يک روز که مظلومانه نشسته بودند و سرشان به کار خودشان بود ناگهان با صدايي بلند که من بشنوم (من در اتاق بودم) و با لحني پر از شيطنت فرمودند : "شهلا اگر يه وقت خواستي مديريت يک سفر را به عهده بگيري سعي کن سفري باشد که نزديک باشد و هم بشود پياده رفت و هم سواره!" گفتم " چشم بابا جون ! اين دفعه مي برمتون پارک ساعي" با با فرمودند که : "پارک ساعي دوره و وسيله نقليه لازمه... اگر خواستي مديريت کني يکي ازهمين پارکهاي اطراف خونه باشه چون تا لحظه آخر نه تعداد نفرات معلومه و نه اينکه چند روز مي مونيم!"
گفتم که من دلي به وسعت دريا دارم و اصلا ناراحت نشدم.
مامانم در تکميل فرمايشات بابا فرمودند که : "خوابت که زياده، سليقه ات هم که خوب نيست... کار خونه هم که بلد نيستي ... مديريتت هم که به محاسن قبليت اضافه شد!!! من واقعا نگرانم براي آينده ات" و خواهرهاي محترمم حسابي بهم خنديدند. و البته من هم کم نياوردم و با جمع خنديدم که ضايع نشوم.
انتقادها خيلي زياد بود و من فقط بخش مزاح گونه آن را تعريف کردم.
يک روز قبل از سفر دوستم ف. را بعد از مدتي طولاني ديدم و داشتم از خوشحالي ذوق مرگ ميشدم. خيلي خيلي دلم برايش تنگ شده بود. خيلي دختر خوبي است و در سفر شيراز همسفر بوديم و کلي خوش گذشت. بهش گفتم براي رفت و برگشت بليط خالي داريم... مياي؟ اولش جنبه تعارف بود... ولي وقتي ديدم استقبال کرد خيلي خوشحال شدم. از طرفي نگران عکس العمل خانواده بودم و از طرف ديگر هتل براي 7 نفر جا رزرو کرده بوديم و حالا دو روز بيشتر نمانده بود.
زنگ زدم به خواهرم... و بعد به هتل! گفتند مشکلي نيست منتها براي نفر 8 ام جريمه مي بنديم و بايد دو برابر بقيه پول بدهد! ف. قبول کرد.
شب آماج تيکه ها بود که به من روا داشتند... و ازم قول گرفتند که در اين يک روز آخر دندان روي جگر بگذارم و سعي کنم ديگر هيچ اقدامي نکنم! که ثابت کردم جز کارخرابي کار ديگري نمي توانم بکنم.
خلاصه که روز سفر فرارسيد. آ. و م. با اتوبوس ساعت 7.30 راه افتاده بودند. ظاهرا جاده ها مشکل داشتند و اتوبوس کلي توقف هم کرده و خلاصه تقريبا صبح روز بعد با هم رسيديم. اين بماند!!!
من به س. و ف. کلي سفارش کرده بودم که چون زمان حرکت قطار 21:45 است حتما قبل از ساعت 9 در راه آهن باشند. بنده خدا ف. از ترس سفارشهاي من 8.15 آنجا بود. س. هم قبل از 9 آمده بود ( مي گفت پدرش 3 ساعت مرخصي گرفته تا بتواند او رابياورد... البته اگر اشتباه نکنم)
من و خواهرم و دخترخالم ساکها را به داخل سالن برديم و بابا ماشين را به پارکينگ برد. مثل اينکه پارکينگ پر بود و بابا دستپاچه زنگ زد که جا نيست و وقت هم نداريم ! چه کار کني؟
در اين حين بود که نميدونم کدوم يکي از بچه ها ساعت بليط را ديدند که 22.45 است و نه 21.45. آقا چشمتان روز بد نبيند ، آنقدر به من خنديدند که اشکشان در آمده بود. مامان و بابا و خواهر س. هم بودند و کلي آبروم رفت. س. اداي من را در مي آورد که مي گفتم : "بايد حتما قبل از 9 اونجا باشي!!!" ولي از يک نظر خوب شد.
زنگ زديم به بابا و گفتيم: " خيالت راحت که يک ساعت و ربع وقت داريم. اگه جا نبود ماشين رو تا خونه هم ميتوني ببري و با آژانس برگردي"
خلاصه که بابا در يکي از تعميرگاههاي نه چندان نزديک ماشين را سپرده بود و بالاخره آمد. مامان و باباي س. رفته بودند. چون هنوز خيلي وقت داشتيم. خواهرم و دخترخالم هنوز داشتند به حواس جمع من ميخنديدند. بالاخره راه افتاديم. در حين سفر سوتي هاي زياد ديگري هم دادم. بعد از گذاشتن ساکها در بخش بالاي قطار به ناگاه تخت آخر باز شد و من بدجور ضربه مغزي شدم. اولش همه نگران شدند ولي بعد سعي کردم بخندم و بگويم چيزي نيست. اين جماعت هم که انگار آماده مسخره کردن من بودند خنديدند و گفتند اين هم يک بخش مديريتي بود که باز هم سوتي دادي. يک بار هم قطع نخاع شدم(سازندگان محترم قطار پيچي را که پشت محل نشستن من بود درست نبسته بودند و اين پيچ در کمرم فر رفت!). خواهرم مي گفت : "شهلا اينطور که بوش مياد تا برسيم مشهد تو شدي شوهر خاله مهران مديري!"
دوستان پرسيدند"قضيه شوهرخاله مهران مديري چيست؟" و من همانطور که داشتم از درد ضربه مغزي و قطع نخاع ميمردم برايشان توضيح دادم که :
" شوهر خاله مهران مديري قند داشته که لازم بوده از نوک انگشت پاهايش قطع کنند، چون حالش خوب نشده بنده خدا جفت پاهايش را از دست مي دهد. بعد نوبت به دستها ميرسد... " در اين هنگام س. و ف. که به شدت متاثر شده بودند چندين سوال از من پرسيدند که يادم نيست... ولي معلوم بود باور کرده اند!!! و من برايشان توضيح دادم که يکي از همسايه هاي ما هم همينطور بوده و مچ پاهايش را قطع کرده اند.
اينطور ادامه دادم که : "بعد از قطع دستهايش بازهم چون بهبود پيدا نکرده بود بقيه اندامهاي تنش را هم قطع مي کنند تا جايي که فقط سر و گردنش مي ماند... حالش نسبتا خوب شده بود. يک روز جلوي تلويزيون نشسته بود وتخمه ميخورد که شوهر خاله وسطي که هيکلي و سنگين هم بوده حواسش نبود و رويش نشسته و خلاصه شوهر خاله مهران مديري فوت کرده!!" ف. و س. ديدند که دستشان انداخته ايم.
در مشهد سوتي خاصي ندادم ولي کل جماعت با يادآوري خاطرات گذشته همچنان به من مي خنديدند. دخترخاله ام که خيلي شيطون است بيشتر از بقيه!
شب اول که دور هم بوديم تا ساعت 3 نصفه شب بيدار بوديم و سرگذشتهايمان را تعريف مي کرديم. ارائه سمينار من و س. روز دوم بود. با اينکه آماده نبوديم ولي عين خيالمان هم نبود! اصلا يادمان رفته بود با چه هدفي به مشهد رفتيم. آن شب خيلي خوش گذشت. بچه ها به اندازه يک تپه تخمه خوردند و کلي خنديديم.
خلاصه که جمعه شب 6 نفر با قطار درجه 2 برگشتند و من و س. يک شب بيشتر مانديم. خواهرم زنگ زد و گفت اين ديگه چه جورشه! جا نيست بخوابيم.. از اتوبوس بدتره ... پاي فلاني رفته تو چشم فلاني! و خلاصه کلي سرزنشم کرد. من و س. هم از شدت بي جنبگي نمي دانستيم درهتل شيکي که به اندازه 8 نفر جا داشت دونفره چي کار کنيم؟ به شوخي مي گفتيم ساعت زنگ بذاريم نصفه شب پاشيم اتاق خوابمان را عوض کنيم که امکانات هدر نرود و تنوع بشود. البته تصميم داشتيم خيلي کارهاي ديگر بکنيم که از ذکرشان معذورم.
من دو روز اول در گير کارهاي دانشگاه بودم و زيارت نرفتم. روز سوم (شنبه) که آخرين روز هم بود هم زيارت رفتيم و هم بازار... خيلي خوش گذشت.
اميدوارم امام رضا باز هم ما را بطلبد. و شما خوانندگان محترم را هم همينطور!
+ نوشته شده توسط در سه شنبه 29 بهمن1387 و ساعت
21:15 |