
نمی دانم که با افسون رویایم
چه کردم با شب و روزت
نمی دانم چه کردم با دل غمگین و پر سوزت
نمی دانم چرا کردم ولی دانم چه غمگینم
نمی دانم که میدانی درونم آتشی بر پاست
درون آتش عشقت فروزان کل این دنیاست
به این دنیا نبخشم من همی یک تار گیسویت
ولیکن من چگونه بنگرم از نو بر این رویت
**************
به چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است
**************
مرگ داشت با زندگي دردو دل ميکرد، بهش گفت تو چرا واسه همه دوست داشتني هستي و همه دوست دارن با تو باشن ولي من واسه هيشکي ارزش ندارم ؟؟! زندگي بهش گفت چون تو يه حقيقتي و من يه دروغ !
**************
**************
روزی که تو به دنیا اومدی هوا ابری بود الماسهای بارون یکی یکی بر زمین می باریدن ولی این بارون نبود فرشته ها بودن که گریه می کردن چون یکی از اونا کم شده بود

تنها موندم با یه دنیا غم
با یه دل شکسته
با چشمای گریون و خسته
با خاطرات مبهم وعجیب
همیشه بی هدف و سردرگم توی خاطرات گذشته پرسه زدم
همیشه از آینده ترسیدم، به آدم ها اعتماد ندارم
برای اعتماد به اونها احتیاج به یک دلیل محکم دارم
با اینکه همیشه سعی می کنم از دوستی و عشق بنویسم،
اما نمی تونم هیچ عشقی رو باور کنم
تجربه هام از عشق فقط برداشت هایی هستند که از حرفهای آدم های دیگه داشتم.
می نویسمشون ...
تا شاید بتونم باور کنم که دراین نزدیکی ها هم عشق هست .

خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو، پیوند جان آگه ماست
برغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره ی تو، حجت موجه ماست
...........................
گرت هواست که معشوق نگسلد پیوند
نگه دار سر رشته تا نگهدارد
سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
.....................
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هر دم پیام یار و خط دلبر آمدی
آن کو ترا به سنگدلی کرد رهنمون
ای کاش که پاش به سنگی برآمدی
........................
خلوت گزیده را به تماشا چه جاجت است
چو کوی دوست هست، به صحرا چه حاجت است
.......................
دل سراپرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
بی خیالش مباد منظر چشم
زانکه این گوشه جای خلوت اوست
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 1 فروردین1386 و ساعت
20:17 |