از کنار خانه ای به سنگينی تمام ابعاد زمين قدم بر می دارم
ياس خانه تمام ذهنم را به خود مشغول کرده است
در را می زنم ...
برای بوييدن ياس.
اکنون می بينم باغبانی مهربان
و فرشته ای کوچک در را گشوده اند
به داخل باغ نگاه می کنم
ولی نمی دانم باغ چه رنگی است ابی ؟سبز؟ قرمز ؟زرد؟
فقط به بوته ياس فکر می کنم
شايد باغبان با دعوتی دوستانه مرا به باغ راه دهد
ولی می دانم که از بوييدن ياس هميشه محروم می مانم .
به انتهای باغ می رسم شايد زمان برای نگاه کردن اندک باشد
ولی پشت در زمينی امن وجود دارد که برای بوييدن ياس آن جا سر پناهی عاشقانه و ابدی است.
خدايا به ياد اوردم باغ چه رنگی است ...
باغ رنگ عشق است رنگ خداست.
خدايا سنگ و کلوخ های باغ را به من بسپار و داشتن بوته زيبا را به باغبان و فرشته کوچک .... کسی که هميشه عاشق بوته ياس می ماند.
ادامه مطلب

