تبليغاتX
سرشت
 

1- هنگامي كه دچار استرس هيجاني مي شويم، مغز و بدن ما شروع به توليد تركيبات شيميايي و هورمون هاي خاصي مي كند. گريه كردن كمك مي كند تا اين تركيبات شيميايي زائد كه نيازي به آنها نيست از بدن حذف گردند.

2- اشك هاي احساسي در واقع مواد سمي اي را كه در پي استرس هيجاني در خون تجمع مي يابند را از بدن دفع مي كند.

3-اشك هاي احساسي سطح منگنز بدن را كاهش مي دهند. اين ماده معدني بر روي خلق و خو تأثير مستقيم مي گذارد. غلظت منگنز اشك احساسي 30 برابر بيشتر از منگنز موجود در خون است.

5- گريه  باعث حذف مواد سمي  و محصولات زائد بدن مي شود.

6- گريه يك مكانيسم رايگان، طبيعي و قدرتمند براي كنار آمدن با درد، استرس و اندوه مي باشد.

7- هورمون هايي كه پس از استرس در بدن انباشته مي شوند به حد سطح سمي رسيده و باعث تضعيف سيستم ايمني بدن و ديگر فرآيندهاي بيولوژيكي مي شوند. اشك هاي احساسي به عنوان دريچه اطمينان براي قلب عمل مي كنند.

8- تركيباتي كه حين استرس در بدن تجمع مي يابد، با اشك خارج مي گردند. همين امر باعث كاهش استرس مي گردد. اين مواد شامل آندورفين(در كنترل درد مؤثر است)، پرولاكتين(در تنظيم توليد شير نقش دارد)، و آدرنوكورتيكوتروپين(يك نشانگر مهم استرس است)، مي باشند. سركوب گريه و اشك باعث افزايش استرس مي گردد.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت 10:49 |
 

1- به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد.
2- بيشتر بخنديد.
3- کمتر گله کنيد.
4- با تلفن کردن به يک دوست قديمي، او را غافلگير کنيد.
5- هديه‌هايي که گرفته‌ايد را بيرون بياوريد و تماشا کنيد. شايد برايتان قابل استفاده باشند.
6- دعا کنيد.
7- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنيد.
8- هر از گاهي نفس عميق بکشيد.
9- لذت عطسه کردن را حس کنيد.
10- قدر اين که پايتان نشکسته است را بدانيد.
11- زير دوش آواز بخوانيد.
12- با بقيه فرق داشته باشيد.
13- کفشهايتان را عوضي پايتان کنيد و به خودتان بخنديد.
14- به دنياي بالاي سرتان خيره شويد.
15- با حيوانات بازي کنيد.
16- کارهاي برنامه‌ريزي نشده انجام دهيد. براي انجام آن در همين آخر هفته برنامه‌ريزي کنيد!
17- براي کاري برنامه‌ريزي کنيد و آن را درست طبق برنامه انجام دهيد. البته کار مشکلي است!
18- از تناقضات لذت ببريد.
19- دستان خود را در آسمان تکان دهيد.
20- در حوض يا استخري که ماهي دارد شنا کنيد، کنار آنها.
21- از درخت بالا برويد.
22- در حال رفتن به کلاس، يکبار دور خودتان بچرخيد.
23- به ديگران بگوئيد که خوشگل شده‌اند.
24- مجموعه‌اي از يک چيز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، …) براي خودتان جمع‌آوري کنيد.
25- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه برويد.
26- آدم برفي يا خانه ماسه‌اي بسازيد.
27- بدون آن که مقصد خاصي داشته باشيد پياده روي کنيد.
28- وقتي تمام امتحاناتتان تمام شد، براي خودتان يک بستني بخريد و با لذت بخوريد.
29- جلوي آينه شکلک در بياوريد و خودتان را سرگرم کنيد.
30- فقط نشنويد، سعي کنيد گوش کنيد.
31- رنگهاي اصلي را بشناسيد و از آنها لذت ببريد.
32- وقتي از خواب بيدار مي‌شويد، زنده بودنتان را حس کنيد.
33- زير باران راه برويد.
34- تا جايي که مي‌توانيد بالا بپريد.
35- برقصيد. حتي در تختخواب.
36- کمتر حرف بزنيد و بيشتر بگوئيد.
37- قبل از آن که مجبور به رژيم گرفتن بشويد، حرکات ورزشي انجام دهيد.
38- بازي شطرنج را ياد بگيريد.
39- کنار رودخانه يا دريا بنشينيد و در سکوت به صداي آب گوش کنيد.
40- هرگز شوخ طبعي خود را از دست ندهيد.

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت 10:39 |
 

۱- با یک نیاز شروع کنید:
"من هرگز چیزی را قبل از اینکه فکر کنم چه فایده هایی می‌تواند برای مردم داشته باشد اختراع نکردم. فکر کردم جهان چه چیزی نیاز دارد و سپس به اختراع پرداختم"

۲- گول نخورید:
"مشغول بودن همیشه به معنی مفید بودن نیست، کار واقعی وقتی مشخص می‌شود که نتیجه‌ی خوبی بدهد و برای گرفتن نتیجه خوب چیز هایی از قبیل برنامه ریزی، هماهنگی، ذکاوت، شجاعت و… لازم است. با تظاهر کردن چیزی درست نمی‌شود."

۳- سخت کوش و صبور باشید:
"صبر و شکیبایی کلید موفقیت است فقط باید به آن ایمان داشته باشید."

۴- تلاش یک الزام است:
"نبوغ یک درصد ذاتی و نود و نه درصد به دست آوردنی است."

۵- شکست شما را به موفقیت نزدیک‌تر می‌کند:
"من شکست نخوردم بلکه ده هزار راه اشتباه را پیدا کردم."

۶- ما توانایی انجام کار های فوق العاده را داریم:
"اگر ما به اندازه‌ی توانمان تلاش کرده بودیم الان خیلی خیلی شگفت زده تر بودیم."

۷- گاهی شکست شروع موفقیت است:
"فقط چون چیزی کاری که شما ازش می‌خواهید را انجام نمی‌دهد به این معنی نیست که به درد نخور است."


۸- زود تسلیم نشوید:
"مهم‌ترین نقطه ضعف ما زود تسلیم شدن است، معمول ترین راه موفقیت فقط یک بار دیگر امتحان کردن است."

۹- از کاری که می‌کنید لذت ببرید:
"من حتی یک روز هم در زندگی‌ام کار نکردم، آنها همه اش تفریح بود."

۱۰- خلاق باشید:
"برای داشتن یک ایده‌ی ناب کلی ایده داشته باش."


۱۱- وسواس نداشته باشید:
"برای اختراع کردن یک قوه‌ی تصور قوی نیاز دارید و مقداری خرت و پرت!"

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 28 آبان1387 و ساعت 10:31 |

 

 

 دیروز محض گذران وقت و از سر بیکاری، با یکی از نزدیکان، سری به دندانپزشکی زدیم. از قضا، یک عکس کامل هم از دندانهایم به همراه داشتم. من به شدت به ارتودنسی دندانهایم علاقمندم (و نمی دانم چرا دکترها می گویند لازم نیست! و می گوینده اصلا در این سن دیگر دیر شده است و ... ). خلاصه اولین دندانپزشکی که رفتیم، سرش خیلی شلوغ بود. فقط عکس را دید و نظرش این بود که : "دندانهایت مشکلی ندارند اما اگر علاقه داری می توانم یک دور فکت را بشکنم و جراحی کنم!!!" خلاصه گفت که از نظر او ارتودنسی لازم نیست.

به سراغ دندانپزشک بعدی رفتیم. این نزدیک ما قصد پر کردن دندانش را داشت و ما هم رفیق نیمه راه نیستیم. خلاصه عکس را به دندانپزشک بعدی هم نشان دادیم. او هم گفت لازم نیست و ...

من هم برای اینکه کم نیاورم گفتم لااقل یک دور دندانهایم را چک کند که ببیند پوسیدگی چیزی دارد یا نه؟

خوشبختانه نداشت. من که از رو نمی رفتم گفتم خوب دکتر بالاخره با این دندانهای من هیچ کاری نمی شود کرد؟

دکتر گفت:  "چرا، هر وقت خواستی بیا دندان عقلت رو بکشم، به دردت نمی­خوره"

 پرسیدم : "مثلا کی؟"

گفت: "هر وقت خواستی ..." گفتم: " الان میشه؟" و او هم قبول کرد.

این نزدیک ما یک چشم غره به ما رفت که آمده بودیم دندان مرا پر کنیم که!

من قبلا از دوستان شنیده بودم کشیدن دندان عقل سخت است، این نزدیک ما هم درحین زدن آمپول گفت : "چقدر شجاع شدی ! میدونی چقدر خونریزی داره؟" دکتر هم برای اینکه به من دلگرمی بدهد گفت: " نه خونریزی زیادی که نداره، درد هم نداره، فقط چون به جمجمه وصله ممکنه وقتی دارم دندانت را می کشم، کمی احساس کنی که جمجمه ات داره تکون میخوره... ولی نگران نباش چیز خاصی نیست !!!" و بعد آمپول دوم را زد.

آقا من مونده بودم درد آمپول را تحمل کنم یا بشارت های این دو نفر را که از خونریزی و تکان جمجمه و بیرون آمدن نیمی از مغزم خبر می دادند.

به خودم گفتم : "آخه مگه نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ..."

ولی دیگر دیر شده بود.

بعد از تزریق آمپول دوم احساس کردم فشارم افتاده... بدنم یخ کرده بود از ترس...

دکتر گفت : "ترسیدی؟ رنگت پریده!"

بی رودربایستی گفتم : "آره!"

دکتر گفت: "چیزی نیست... چون بار اولته، طبیعیه!"

نمی­تونستم از جام تکون بخورم. آروم بلند شدم و اومدم بیرون ... این دوستمون هم  رفت یک آبمیوه گرفت داد خوردیم تا دوباره رنگ و رومون وابشه.

خلاصه که بالاخره دندان عقلم را کشیدم. راستش زیاد سخت نبود! درد هم نداشت. خونریزی اش هم معمولی بود.

الان هم دارم به شجاعت خودم افتخار می کنم.

 

 

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 8 آبان1387 و ساعت 8:44 |


Powered By
BLOGFA.COM



سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد  طراحي سايت و تبليغات