۱. اول سلام 
می خواستم اینجا رو تعطیل کنم و یک وبلاگ دیگه با یک اسم و آدرس و محتوای جدید بسازم و خلاصه آب و هوایی عوض کنم. اما دیشب یک سوتی دیگه دادم که حیفم میاد نگفته برم.
۲. بعد از سفرهای قبلی ... اسفند ماه به مرنجاب و کاشان رفتم و فروردین به نوشهر و چالوس... کلی خاطره دارم که فکر نمی کنم این روزها وقت بشه بنویسم. اگر شد انشالله در وبلاگ جدید. فقط اینو بگم که برای اولین بار به پیست اسب سواری (پارک سیسنگان) رفتم و سوار اسب شدم ... خیلی کیف داد.
۳. سوتی:
حدود دو هفته پیش (فکر کنم ۲۴ اسفند بود) قرار بود به جلسه دفاع یکی از دوستانم در دانشگاه خواجه نصیر برم. حالا بگذریم از اینکه صبح دیر از خواب پا شدم و با توجه به فاصله زیاد خونه ما تا دانشگاه دوستم... وقتی رسیدم دفاع تموم شده بود
و داورها داشتند سوال می پرسیدند.
ولی به هر حال غرض دیدن دوست قدیمی بود که حاصل شد. از آنجایی که دوست ما انسان بسیار لارجی است ۶-۵ کیلو شیرینی تر خریده بود و کلی آبمیوه. دخل آبمیوه ها رو آوردیم ولی کلی شیرینی موند که نمی دونستیم چیکار کنیم. من و این دوستم در دوران کارشناسی خیلی با هم صمیمی بودیم
و با هم تعارف نداریم. من بهش پیشنهاد دادم به کارگرها و باغبون ها و ... هم شیرینی بدیم که زودتر تموم بشه... نمی دونم ته دلش راضی بود یا نه؟ 
ولی به هر حال من وقتی بخوام کاری بکنم به رضایت دیگران اهمیت نمیدم.

یکی از این باغبونهاشون خیلی باحال بود
. وقتی براش گرفتم چهار پنج تا برداشت. بعد سعی کرد اینطور توجیه کنه که همکاراش اونطرف دانشگاه هستندو برای اونا میبره... منم از خدا خواسته گفتم : "میخواید جعبه شو ببرید که به همه همکاراتون برسه." بی تعارف قبول کرد و منم خوشحال رفتم پیش دوستم ... گفتم از شر یکی از جعبه ها خلاص شدیم. دوستم ولی از تعجب با چشای از حدقه بیرون زده
نگاهم می کرد که چطور به این زودی یک جعبه بزرگ شیرینی رو پخش کردم. قصه تموم نشده بود ... هنوز یک جعبه بزرگ دیگه مونده بود.
من که کمی وجدان خفته ام بیدار شده بود
و فهمیده بودم نباید از کیسه خلیفه ببخشم دیگه کاری به کار اون یکی جعبه نداشتم.
خلاصه که رفتیم تو حیاط دانشگاه و کلی گفتیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت. یک آن سوالی به ذهن من خطور کرد... از دوستم پرسیدم آیا اون یکی جعبه رو در یخچال گذاشته یا نه ؟؟؟
به راحتی گفت :"نه! در آزمایشگاه زیر میز است."
ما یک دو سه ساعتی بیرون بودیم و قبلش هم یک دوساعتی در جلسه دفاع شیرینی ها در هوای گرم بودند. این بود که گفتم خراب میشه ها!!! گفت : "نه ! بی خیال"
منم بیخیال شدم (البته بعد از اینکه کلی سر به سرش گذاشتم... گفتم اگه جایی کادویی چیزی بدهکارید امشب برید خونشون و این شیرینی گندیده ها
رو براشون ببرید) . خلاصه که فکر کنم بعد از ناهار بود که شیرینی ها را در یخچال گذاشت یا شاید هم نذاشت!!!
از این بگذریم...
دیروز عصر همین دوستم از یکی از شهرستانهای مرزی اس ام اس زد که ما الان فلان جاییم و من در این چند روز آنتن نداشتم. الان هم اومدیم تو فلان شهر که انتن دارم و خلاصه در مورد ثبت نام کنفرانس برق پرسیده بود و منم با اس ام اس جواب دادم.
ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه بود که اس ام اسی با این محتوا برام اومد:
"شهلا شیرینی تره. گذاشتید زیر میز خراب نشه"
شماره رو نشناختم. با خودم کلی فکر کردم و ایکیو سوزوندم! ولی عقلم به جایی نرسید. گفتم این کیه که اسم منو میدونه و از حرفهای خصوصی من و دوستم خبر داره؟
گفتم حتما خودشه و داره سر به سرم میذاره... بعد از دو هفته! میدونستم که شب برگشته به همون شهرستان و باز هم انتن نداره... با خودم گفتم حتما با شماره یکی از افراد خانوادش که ۰۹۱۲ هست اس ام اس داده. با اس ام اس از همون شماره ۰۹۱۲ پرسیدم: " شما؟"... جواب نداد... زنگ هم زدم ولی بازم جواب نداد. کنجکاو شدم.
با خودم گفتم این موقع شب و این شوخی بیمزه؟
زنگ زدم به شماره خود دوستم که اون هم جواب نداد.
در پستهای قبلی گفته بودم که من گاهی دچار انقلابهای احساسی میشم اما اینو نگفتم که بعضا انواع دیگری از انقلابها همچون کنجکاوی هم در من روی میده! اگر چه مساله مهمی نبود ولی فکرم مشغول بود.
ساعت ۲۳:۴۰ دقیقه بود که به برادر دوستم زنگ زدم. (در همون شهرستان مرزی... خدا به داد قبض موبایلم برسه!!!
)
بهش گفتم که میشه با خواهرتون صحبت کنم... بنده خدا تعجب کرده بود. نمیدونم خواب بودن یا بیدار!!! منم که اصولا مراعات هیچی رو نمی کنم 
خلاصه دوستم گوشی رو گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی بهش گفتم این چه اس ام اسی بود که زدی و محتوای اس ام اس رو گفتم. خندید و گفت کار اون نبوده.
منم که از فرط تعجب داشتم شاخ در می اوردم
تقریبا میشه گفت تو حال خودم نبودم! یعنی کار کی بوده؟؟؟؟؟؟
به ناگاه صدای مامان خانوم از اتاق شنیده شد که : "شهلا حتما اس ام اس از طرف م. بوده" ... در اینجا بود که دوزاری ما افتاد
... از همون جا که نشسته بودم خم شدم و زیر میز را دیدم... یک جعبه شیرینی بود... با کلی خنده به دوستم سفارش کردم چیزی به خانوادش در مورد سوتی من نگه! آخه مامانش منو میشناسه و هر وقت زنگ میزنم خونشون از صدام میفهمه کیم...
اون شب خانواده یکی از اقوام نزدیک برای عید دیدنی به خانه ما اومده بودند و یک جعبه شیرینی اورده بودند که از آنجایی که در خانه ما قحطی جا است نمی دانم
چرا آنرا زیر میز گذاشته بودند. خلاصه که جایتان خالی شیرینی را خوردیم و من در همین حین با آب و تاب و کمی چاشنی خالی بندی
قضیه را برای خانواده تعریف کردم. آنقدر به من خندیدند که اشکشان در آمد. و البته تیکه هایی در قالب اینکه : "دختر تو عقلت کجا رفته و ... "هم به ما انداختند که من اصلا ناراحت نشدم 


من تا به حال ندیده بودم بابا خان اینگونه از ته دل بخندد
... همانطور که میخندید داشت موقعیت جغرافیایی آن شهر مرزی را توضیح میداد که در فلان جای مرز ترکیه است!!!
منم برای اینکه کم نیاورم گفتم : " خدا مرا برای شما نگه دارد که گهگاه با سوتی هایم دلتان را شاد میکنم و خنده به لبتان می آورم"
ولی خداییش بدجور ضایع شدم ها! مگه نه؟



خواهر جانم در یک کامنت خصوصی فرموده اند که:
میگویم که 

این رو هم به ته سوتیت اضافه کن که من صبح زود با خوردن 4 تا شیرینی خامه ای تا شب به سلامتی سرگیجه و تهوع داشتم و آمپول نوش جان کردم!!

+ نوشته شده توسط در شنبه 8 فروردین1388 و ساعت
9:46 |