تبليغاتX
سرشت
 

بچه ها به تازگی با یک مرکز خیریه آشنا شدم که دختران بی سرپرست ۱۰ تا ۱۸ سال رو نگهداری می کنه .... چند تا از  این دخترها رو دیدم... خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم... به نظر شما چطور میشه بهشون کمک یا محبتی کرد که بهشون برنخوره... شایان ذکر است که منظور از کمک بحث مالی نیست... چون اصولا پولی در کار نیست! اینم به عنون حسن ختام این وبلاگ!!!

 

از دوستان زیادی خواستم بیان اینجا و در مورد مطلب قبل نظر بدن که خیلی ها شون نیومدن...

 

آدرس وبلاگ بعدی رو (البته اگر وبلاگی در کار باشه) براتون میل میزنم.

 

ممنون از همراهیتون و نظراتتون ...

 

امیدوارم همتون در زندگی شاد موفق سلامت خوشبخت پیروز و سربلند باشید.

+ نوشته شده توسط در شنبه 29 فروردین1388 و ساعت 0:5 |
 

سلام

۱.

تصمیم دارم این آخرین مطلبی باشه که در این وبلاگ می نویسم.

آدرس وبلاگ جدید رو اینجا نمیذارم. دلایلی داره که از آنها بگذریم . الان حتما خیلی ناراحت شدید؟ ظاهرتون نشون میده  

 

۲. این روزها به دلایلی نمیتونم زیاد بیام نت. الان هم ساعت نیمه شب و ۵۰ دقیقه است  و من برای اینکه آنتی ویروس جدیدم آپدیت بشه بیدارم.

اینه که از جناب یک دوست عذر خواهی می کنم که این همه طول کشید تا ما بحث رو شروع کنیم. از زهرا خانم هم همینطور...

به  قول بچه ها نه اینکه ما خیلی صاحبنظریم اگه بحث نکنیم آسمون به زمین میاد.

۳. و اما اصل مطلب:

چقدر  گذشته آدمها مهمه؟ این  دوست ما اصرار داره نظر شما یعنی  خوانندگان محترم این وبلاگ رو بدونه

ولی من میخوام سر بحث رو باز کنم... فقط همین

یادمه یکی از دوستام می گفت شرط اولش برای ازدواج اینه که  خواستگارش قبلا دوست دختر داشته باشه...  اون موقع هضم این طرز فکر برام خیلی سخت بود ... از ش پرسیدم "خوب نگران نیستی که هنوز اون دختر  رو دوست  داشته باشه و بنا به دلایلی مثلا اجبار خانواده یا مسائل مالی یا .... اونو رها کرده و سراغ تو اومده باشه؟؟؟؟"

ولی وقتی این جمله  رو بعدها  از چند نفر دیگه هم شنیدم فهمیدم که این طرز فکر طرفداران زیادی داره... منطقشون هم اینه که اگه طرف قبلا دوست دختر نداشته:

۱. آداب معاشرت و نحوه رفتار کردن با خانم ها رو بلد نیست!

۲. بی تجربه است... هنوز هیچ امتحانی پس نداده... از کجا معلوم ؟ شاید شناگر ماهری باشه که هنوز آب ندیده! شاید بددل و چشم ناپاک باشه! ولی فرصت بروز شخصیت واقعی  شو  نداشته.

۳. شاید خسیس و ناخن خشک باشه و از ترس پول خرج کردن باشه!

.....

البته اینا رو قبول دارم.... ولی !!!!!!!!

آیا تعداد زیاد دوست دختر میتونه توجیه کننده باشه؟

پسری که با تعداد زیادی  دختر دوسته .... حالا همزمان یا  به نوبت و یکی یکی... آیا از نظر روحی  آدم سالمیه؟ اینی که گفتم به دختر ها هم برمیگرده!

مگه دل آدم کاروانسراست؟

اصل دوستی رو نمیخوام زیر سوال ببرم... ولی از نظر من اینجورد آدمها یه جورایی دنبال ارضای هوسهاشونند.... آخرش  هم با کسی ازدواج می کنن که به قول خودشون آفتاب مهتاب ندیده باشه.... اونم نه به این دلیل که این یکی را بیشتر دوست دارند.... نه ! فقط میخوان یکیو توی خونه داشته باشن که مطمئن باشن فقط مال  خودشونه و جز املاک شخصیشون... بعد از ازدواج با  اون... به کارهای قبلیشون یعنی تعدد دوست دخترهای مدل  جدیدتر  ادامه میدن...من با چشم خودم نمونه هاشو دیدم و این برای من یک اصل ثابت شده است.

تازه این بهترین حالتشه که طرف فقط برای وقت گذرونی و ارضای هوس سراغ دوستی بره... شما فکر کنید در هر دوستی عاشق هم بشه و یا به نوعی مهر طرف به دلش بشینه!  از اون دسته آدمهایی که یک دل دارند و هزار دلبر!!! نمیتونن که با همشون ازدواج کنن....

 

نمیخوام بحث رو خیلی اختصاصی کنم.

حالا فرض کنید یک دختری با یک یا چند پسر دوست بوده باشه!!!

متاسفانه نمونه های اینجوری هم زیاد  دیدم.

از اینجا به بعدشو زیر ۱۸ ساله ها برن لالا

شما اصلا میدونید معنی دوستی  چیه؟ گاهی فکر می کنیم دوستی یک دختر و پسر فقط به حرف زدن و بیرون رفتن و کادو خریدن و .... محدود میشه!

حق هم داریم .... از بس که ساده  هستیم و خدا رو شکر هیچ منبع آگاه کننده ای هم وجود نداره.... دخترهایی رو میشناسم که که با سن کم و از روی کنجکاوی  یا هر علت دیگه ای که ناشی از ناآگاهی شون بوده تا لحظه آخر نمیدونستن چه بلایی  قراره  سرشون بیاد... کی  باید اونها رو آگاه میکرد؟

الحمدلله با روشهای جدیدی که اومده خونواده ها بعد از اینکه کار از کار گذشت، یه جوری قضیه رو حل می کنن... ولی آدم دلش میسوزه برای اون بدبختی که در آینده باید میوه دستمالی شده دیگران رو به خونش ببره.

 

اگر شما جای قانونگذار بودید برای حل این مشکل چه راه حلی یپدا می کردید؟

۴. یک مساله دیگه ای که این روزها دغدغه خودمه اینه که سیگار کشیدن یک پسر آیا دلیل قانع  کننده ای هست برای قبول نکردنش به عنوان همسر؟

۵. جناب یک دوست فرمودند که در مورد این که گذشته طرف چقدر مهمه به یک سری نتایج رسیدن ... ازشون دعوت میشه ما رو هم در جریان بذارن.

 

۶. اگه عاشق بشی همه این بحث ها کشکه

عشق چون آید برد هوش دل فرزانه را

دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را

 

امیدوارم همتون در زندگی عشق پاک، واقعی و موندگار رو تجربه کنین

۷.  از زهرا خانوم دعوت میشه در مورد سوژه پیشنهادیشون کمی بیشتر توضیح بدن.... مرز عشق و عادت!!! یک کمی پیچیده است. خودت باید سر بحث رو باز کنی!

+ نوشته شده توسط در جمعه 28 فروردین1388 و ساعت 1:54 |
 

پست آشنایی را از آرشیو (آذر ۱۳۸۶) به اینجا منتقل کردم.

آن زمان شما هنوز به جمع ما نپیوسته بودی... بچه ها کلی در مورد موضوع مورد نظر شما صحبت کردند.

فعلا اینو داشته باش.

من مفصل حرف دارم... فعلا نمیشه که بنویسم...

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 24 فروردین1388 و ساعت 10:14 |

 

جناب یک دوست!

برای اینکه بدونی گذشته طرف همچین هم بی تاثیر نیست بهتره یک سری به این وبلاگ بزنی!

نکته ۱: ا ... آدرس وبلاگ رو برداشتم چرا؟

جواب: دوستان به من گفتند که خیلی تاسف انگیزه و از آنجا که افراد زیر ۱۸ سال و کلا خانواده اینجا رفت و آمد می کنه خوب نیست آدرس این وبلاگ گذاشته بشه.

هر کی خواست بیاد از خودم بگیره...

ولی نباید از واقعیت فرار کرد. نویسنده این وبلاگ از ماه رمضون پارسال و در نهایت امید راه رو شروع کرد. اونم حتما این سوال براش پیش اومده بود که گذشته مهمه یا نه؟ و حتما خیلی راحت با خودش کنار اومده بود که گذشته ها گذشته و زحمت هیچ تحقیق کردنی رو به خودش نداده بود... آخر داستان هم که دیدید چی شد!

فکر نکنیم این اتفاق ها فقط برای دیگران میفته!!! اگه چشم و گوشمون باز نباشه ...

 

البته من نمیخوام بگم گذشته مهمه! فقط خواستم زیاد خوشبینانه برخورد نکنی و بدترین حالتی که ممکنه اتفاق بیفته رو ببینه

 

من هنوز بحث رو شروع نکردم.

فقط خواستم یک اشاره ای داشته باشم به موضوع بحث!!!

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 23 فروردین1388 و ساعت 21:26 |

 

 اينترنت و تماس اينترنتي مثل يك فيلتر مي مونه كه بدي ها و عيب هاي طرف مقابل رو كاملا از ديد شما پنهان مي كنه... طرف مقابل خيلي راحت مي تونه تا مدتها نقش بازي كنه و اداي كسي رو در بياره كه اصلا خودش نيست. اين مساله هم براي دختر و هم براي پسر صادقه!!!

علاقه وقتي به وجود مياد كه آدم طرف مقابلش رو خوب بدونه و عيبهاش رو نبينه و يا نديده بگيره.

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در شنبه 22 فروردین1388 و ساعت 0:48 |
 

۱. http://www.ahanghaa3.blogfa.com/post-623.aspx

آهنگ قشنگیه .... تازه کشفش کردم.

۲. دوستان عزیز توجه شما را به کامنتی که هم اکنون به دستم رسید جلب می کنم:

دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت: 17:1 توسط:يه دوست خوب، خيلي خيلي خوب
ببين شهلا جون انصافا اون پست هاي قديمي كه مي نوشتي و 70 – 80 تا نظر داشت و خيلي پويا بود و پاتوق دوستان بهتر بود يا اين پست هاي جديد !!!
حالا دو نفر جووني كردن جاهلي كردن گفتن خسته شديم از اين حرفها ! بابا فيلمشون بود . اون ها خودشون بيشتر از همه حال مي كردن !!!
بگذريم . خلاصه داش ما منتظر پستهاي پويا و با ديناميك غيرخطي قديمي ات هستيم نه اين سيستم هاي معلوم الحال كه الان بشون مي پردازي
دوستاني كه موافق و پايه اند لطفا بيان نظر بدن !!!

۳. امیدواری چیز خوبی است

+ نوشته شده توسط در دوشنبه 17 فروردین1388 و ساعت 17:4 |
 

 

تا وقتی یک مشکلی حل نشه ... فکرت مشغول می مونه! چقدر سخته برای حل مشکل با آدم یا آدم هایی طرف باشی که حرف هم رو نمی فهمید و با اینکه قصد اذیت کردن هم رو ندارید ولی ناخواسته این کار رو می کنید.

 

تا جایی که بعضی وقتها لجت میگیره  و کارهایی می کنی یا حرفهایی میزنی که یکخورده به طرف بر میخوره... حالا بیا و درستش کن.

 

نمی دونم تا حالا توی زندگیتون با آدمهای مغروری که جلوتر از نوک دماغشون رو نمی بینند طرف بودید یا نه؟

 

نکته 1: من در زمینه به کاربردن ضرب المثل و قولهای معروف بسیار ضعیف عمل می کنم و به عبارتی بی استعدادی فراوانی در این زمینه دارم. نمی دونم این جمله آخری که گفتم به آدمهای مغرور میگن یا به قشر دیگری از آدمها؟؟؟ اگه شما میدونید منو هم راهنمایی کنید.

 

با این آدمها چطور باید برخورد کرد که نه سیخ بسوزه نه کباب؟

 

بعضی آدمها ذاتا قد هستند... ( البته بلانسبت شما دوستان عزیز)

با اینکه یک چیزی رو میخوان یا به یک کسی علاقه دارند ، کسر شان خودشون میدونن که مستقیم حرف بزنند. به هر راهی متوسل می شن که از اون زبون مبارکشون استفاده نکنند. هم برای خودشون دردسر درست می کنند و هم برای طرف مقابل!

 

اگر همه چیز اونجوری که اونا میخوان اتفاق نیفته و به میل اونا پیش نره... هزار جور بهونه  میگیرند و زندگی رو به کام بقیه تلخ میکنند.

 

یادمون باشه صراحت و صداقت همیشه درستترین و مستقیم ترین راهی هست که ما رو به هدفمون میرسونه... به جای اینکه لقمه رو دور سرت بچرخونی خواسته ات رو به ساده ترین شکلی که میتونی مطرح کن.

 

حتی اگربه مقصودت نرسیدی ... حداقل فایده اش اینه که طرف مقابلت برات توضیح میده که چرا فلان کار رو کرده و یا چرا حاضر نیست فلان کار رو بکنه! آنقدر پافشاری کن تا قانعت کنه!

 

گاهی هم باید صبر کرد

 

یا اون تو رو قانع می کنه یا تو اونو.... البته اگر شانس بیاری اونم مثل خودت قد نباشه!

 

نکته 2: جناب easy از شما دعوت می شود در این زمینه بحث بفرمایید... البته اگر هنوز به اینجا سر میزنید

 

از بقیه دوستان هم همینطور!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط در جمعه 14 فروردین1388 و ساعت 21:4 |
 

همیشه در ارتفاع معینی

از سطح زمین دیگر هیچ ابری

مشاهده نمیشود...

اگر هنوز آسمان وجودت

ابریست حتما هنوز دلت

به اندازه ی کافی اوج

نگرفته است....

+ نوشته شده توسط در چهارشنبه 12 فروردین1388 و ساعت 20:59 |
 

به انتهای مطلب قبلی یکی دو جمله از زبان خواهرم اضافه شد

+ نوشته شده توسط در یکشنبه 9 فروردین1388 و ساعت 16:59 |
 

 

۱. اول سلام

می خواستم اینجا رو تعطیل کنم و یک وبلاگ دیگه با یک اسم و آدرس و محتوای جدید بسازم و خلاصه آب و هوایی عوض کنم. اما دیشب یک سوتی دیگه دادم که حیفم میاد نگفته برم.

 

۲. بعد از سفرهای قبلی ... اسفند ماه به مرنجاب و کاشان رفتم و فروردین به نوشهر و چالوس... کلی خاطره دارم که فکر نمی کنم این روزها وقت بشه بنویسم. اگر شد انشالله در وبلاگ جدید. فقط اینو بگم که برای اولین بار به پیست اسب سواری (پارک سیسنگان) رفتم و سوار اسب شدم ... خیلی کیف داد.

 

۳. سوتی:

 

حدود دو هفته پیش (فکر کنم ۲۴ اسفند بود) قرار بود به جلسه دفاع یکی از دوستانم در دانشگاه خواجه نصیر برم. حالا بگذریم از اینکه صبح دیر از خواب پا شدم و با توجه به فاصله زیاد خونه ما تا دانشگاه دوستم... وقتی رسیدم دفاع تموم شده بود و داورها داشتند سوال می پرسیدند.

ولی به هر حال غرض دیدن دوست قدیمی بود که حاصل شد. از آنجایی که دوست ما انسان بسیار لارجی است  ۶-۵ کیلو شیرینی تر خریده بود و کلی آبمیوه. دخل آبمیوه ها رو آوردیم ولی کلی شیرینی موند که نمی دونستیم چیکار کنیم. من و این دوستم در دوران کارشناسی خیلی با هم صمیمی بودیم  و با هم تعارف نداریم. من بهش پیشنهاد دادم به کارگرها و باغبون ها و ... هم شیرینی بدیم که زودتر تموم بشه... نمی دونم ته دلش راضی بود یا نه؟  ولی به هر حال من وقتی بخوام کاری بکنم به رضایت دیگران اهمیت نمیدم.

 

یکی از این باغبونهاشون خیلی باحال بود. وقتی براش گرفتم چهار پنج تا برداشت. بعد سعی کرد اینطور توجیه کنه که همکاراش اونطرف دانشگاه هستندو برای اونا میبره... منم از خدا خواسته گفتم : "میخواید جعبه شو ببرید که به همه همکاراتون برسه." بی تعارف قبول کرد و منم خوشحال رفتم پیش دوستم ... گفتم از شر یکی از جعبه ها خلاص شدیم. دوستم ولی از تعجب با چشای از حدقه بیرون زده نگاهم می کرد که چطور به این زودی یک جعبه بزرگ شیرینی رو پخش کردم. قصه تموم نشده بود ... هنوز یک جعبه بزرگ دیگه مونده بود.

من که کمی وجدان خفته ام بیدار شده بود و فهمیده بودم نباید از کیسه خلیفه ببخشم دیگه کاری به کار اون یکی جعبه نداشتم.

خلاصه که رفتیم تو حیاط دانشگاه و کلی گفتیم و خندیدیم و خیلی خوش گذشت. یک آن سوالی به ذهن من خطور کرد... از دوستم پرسیدم آیا اون یکی جعبه رو در یخچال گذاشته یا نه ؟؟؟ به راحتی گفت :"نه! در آزمایشگاه زیر میز است."

ما یک دو سه ساعتی بیرون بودیم و قبلش هم یک دوساعتی در جلسه دفاع شیرینی ها در هوای گرم بودند. این بود که گفتم خراب میشه ها!!! گفت : "نه ! بی خیال"

منم بیخیال شدم (البته بعد از اینکه کلی سر به سرش گذاشتم... گفتم اگه جایی کادویی چیزی بدهکارید امشب برید خونشون و این شیرینی گندیده ها رو براشون ببرید) . خلاصه که فکر کنم بعد از ناهار بود که شیرینی ها را در یخچال گذاشت یا شاید هم نذاشت!!!

 

از این بگذریم...

دیروز عصر همین دوستم از یکی از شهرستانهای مرزی اس ام اس زد که ما الان فلان جاییم و من در این چند روز آنتن نداشتم. الان هم اومدیم تو فلان شهر که انتن دارم و خلاصه در مورد ثبت نام کنفرانس برق پرسیده بود و منم با اس ام اس جواب دادم.

 

ساعت ۲۳:۳۰ دقیقه بود که اس ام اسی با این محتوا برام اومد:

"شهلا شیرینی تره. گذاشتید زیر میز خراب نشه"

شماره رو نشناختم. با خودم کلی فکر کردم و ایکیو سوزوندم! ولی عقلم به جایی نرسید. گفتم این کیه که اسم منو میدونه و از حرفهای خصوصی من و دوستم خبر داره؟

گفتم حتما خودشه و داره سر به سرم میذاره... بعد از دو هفته! میدونستم که شب برگشته به همون شهرستان و باز هم انتن نداره... با خودم گفتم حتما با شماره یکی از افراد خانوادش که ۰۹۱۲ هست اس ام اس داده. با اس ام اس از همون شماره ۰۹۱۲ پرسیدم: " شما؟"... جواب نداد... زنگ هم زدم ولی بازم جواب نداد. کنجکاو شدم.

با خودم گفتم این موقع شب و این شوخی بیمزه؟

زنگ زدم به شماره خود دوستم که اون هم جواب نداد.

در پستهای قبلی گفته بودم که من گاهی دچار انقلابهای احساسی میشم اما اینو نگفتم که بعضا انواع دیگری از انقلابها همچون کنجکاوی هم در من روی میده! اگر چه مساله مهمی نبود ولی فکرم مشغول بود.

ساعت ۲۳:۴۰ دقیقه بود که به برادر دوستم زنگ زدم. (در همون شهرستان مرزی... خدا به داد قبض موبایلم برسه!!!)

بهش گفتم که میشه با خواهرتون صحبت کنم... بنده خدا تعجب کرده بود. نمیدونم خواب بودن یا بیدار!!! منم که اصولا مراعات هیچی رو نمی کنم

خلاصه دوستم گوشی رو گرفت و بعد از سلام و احوالپرسی بهش گفتم این چه اس ام اسی بود که زدی و محتوای اس ام اس رو گفتم. خندید و گفت کار اون نبوده.

منم که از فرط تعجب داشتم شاخ در می اوردم تقریبا میشه گفت تو حال خودم نبودم! یعنی کار کی بوده؟؟؟؟؟؟

به ناگاه صدای مامان خانوم از اتاق شنیده شد که : "شهلا حتما اس ام اس از طرف م. بوده" ... در اینجا بود که دوزاری ما افتاد ... از همون جا که نشسته بودم خم شدم و زیر میز را دیدم... یک جعبه شیرینی بود... با کلی خنده به دوستم سفارش کردم چیزی به خانوادش در مورد سوتی من نگه! آخه مامانش منو میشناسه و هر وقت زنگ میزنم خونشون از صدام میفهمه کیم...

اون شب خانواده یکی از اقوام نزدیک برای عید دیدنی به خانه ما اومده بودند و یک جعبه شیرینی اورده بودند که از آنجایی که در خانه ما قحطی جا است نمی دانم چرا آنرا زیر میز گذاشته بودند. خلاصه که جایتان خالی شیرینی را خوردیم و من در همین حین با آب و تاب و کمی چاشنی خالی بندی قضیه را برای خانواده تعریف کردم. آنقدر به من خندیدند که اشکشان در آمد. و البته تیکه هایی در قالب اینکه : "دختر تو عقلت کجا رفته و ... "هم به ما انداختند که من اصلا ناراحت نشدم

من تا به حال ندیده بودم بابا خان اینگونه از ته دل بخندد... همانطور که میخندید داشت موقعیت جغرافیایی آن شهر مرزی را توضیح میداد که در فلان جای مرز ترکیه است!!! 

منم برای اینکه کم نیاورم گفتم : " خدا مرا برای شما نگه دارد که گهگاه با سوتی هایم دلتان را شاد میکنم و خنده به لبتان می آورم"

ولی خداییش بدجور ضایع شدم ها! مگه نه؟

 


خواهر جانم در یک کامنت خصوصی فرموده اند که:

میگویم که
این رو هم به ته سوتیت اضافه کن که من صبح زود با خوردن 4 تا شیرینی خامه ای تا شب به سلامتی سرگیجه و تهوع داشتم و آمپول نوش جان کردم!!

 

+ نوشته شده توسط در شنبه 8 فروردین1388 و ساعت 9:46 |


Powered By
BLOGFA.COM



سايت لينك باكس - بازديد خود را چند برابر کنيد  طراحي سايت و تبليغات