"قبل از اين وقتي خبري از زلزله مي شنيدم و تصاوير خانواده هاي داغدارو مي ديدم، هميشه با خودم فكر مي كردم كه اگر يك روز همچين اتفاقي برام بيفته، حتما سعي مي كنم كنار بقيه باشم تا هر بلايي خواست سرمون بياد، هممون با هم باشيم. ولي تو اون لحظه كه فكر فرار به سرم زد، هيچ كس يادم نبود........ الان ياد اون آيه از قران افتادم كه اشاره كرده بود روز قيامت آدم نزديكترين كسانش رو نمي شناسه....... واقعا تا توي اون موقعيت قرار نگيري، نمي توني بفهمي...
(البته انشالله كه هيچ وقت، هيچ كدوممون در همچين موقعيتي قرار نگيريم. "
يه چادر برداشتم و رفتم تو كوچه. تازه يادم افتاد كه از هيچ كي خبر ندارم. اصلا نمي دونستم چه موقعي از روزه و الان هر كسي، كجاست؟ مامانو ديدم.... يكخورده دلم گرم شد. ولي بقيه كجا بودند؟ فاصله زياد بود.... نشد كه بپرسم. به سمت خيابون رفتم. خواهرم اونجا بود. دوييدم طرفش. مثل اينكه سرش به يك جايي خورده بود. گريه مي كرد. دستمو به پشت سرش كشيدم... خون مي اومد.
"جالبه ... مي دوني تو اون لحظه براي دلداري چي بهش گفتم؟ ياد دكتر پژوهان افتادم..![]()
حالش بد نبود، ولي هنوز داشت گريه مي كرد. هر دومون خيلي ترسيده بوديم. تازه اونموقع بود كه ديدم هوا تاريكه... نمي دونم شب بود يا دم غروب... با اينكه تاريك بود اما باز هم چشم مي ديد.
زمين لرزه زياد شديد نبود و همين اميدوارم مي كرد.
يكدفعه وسط زمين خيابون شكاف خورد
. آدمهاي زيادي توي خيابون بودند كه هيچ كدومو نميشناختم. دو تيكه لايه هاي زمين حدود يك متري از هم فاصله گرفتند. من و خواهرم هر دو به سمت ديوار پرت شديم و روي زمين افتاديم... خيلي ترسناك بود.
من چشامو بستم. تو اون لحظه داشتم فكر مي كردم چه كارهايي مونده كه هنوز انجام ندادم. منظورم كارهاي ناتموميه كه هر آدمي دلش ميخواد قبل از مرگش انجامشون بده...
"فرداش كه اين خوابو براي يكي از دوستام تعريف كردم، مي دونين چي گفت؟ گفت حتما توي اون لحظه داشتي به اين فكر مي كردي كه هنوز پوروپوزالتو تصويب نكردي...
.اگر يه سري به كامنت هاي پست قبلي بزنيد متوجه مي شين كه اين دوستاي من خيلي خيلي شيطون هستند."
خلاصه از خدا كه پنهون نيست ... از شما چه پنهون، توي اون لحظه هيچ كار ناتمومي كه ارزش غصه خوردن داشته باشه، به ذهنم نرسيد. دليلشم اينه كه من اصولا در زندگيم هيچ كار بخصوصي انجام نميدم كه بخوام تمومش كنم.
ميترسيدم... نه فقط از مرگ، چون بالاخره راه فراري كه نبود. ترسم از بلاتكليفي بود. نميدونستم لحظه بعد قراره چه اتفاقي بيفته، اوضاع بدتر مي شد يا بهتر؟ ضربه شديدي خورده بودم... تمام بدنم درد مي كرد. خواهرم كنارم بود... خونريزي سرش بيشتر شده بود. دستمو گذاشته بودم پشت سرش، به خيالم مي خواستم جلوي خونريزي رو بگيرم. بازم داشتم با خودم فكر ميكردم. چند تا از آدمهايي كه بهشون بد كرده بودم يادم اومد. فرصتي نبود كه بخوام ازشون حلاليت بگيرم. اصلا توي اون شرايط، هيچ كس تو حال خودش نبود. با خودم فكر كردم اين چه زندگي بيهودهاي بود كه من كردم... لااقل يه دو تا كار خوب تو پروندمون نبود كه دلمون به اون دنيا خوش باشه!
" قابل توجه دوستان عزيز دانشجو![]()
در اون لحظه داشتم فكر مي كردم كه حيف اين همه وقت از عمرم كه براي درس خوندن و نمره گرفتن و سمينار و پروژه و... گذشت. واقعا هدف از اين كارها چي بود؟؟؟؟؟؟؟؟ توي اين لحظه آخر كدوم يكي از اين كارها به دردم مي خورد؟! بعد ياد اون حرفهاي شعاري افتادم، كه آدم درس مي خونه كه فلان بشه و... فقط هم درس خوندن نيست ها! اصولا تمام كارهايي كه من در زندگيم ميكنم هيچ ثمره اي در .... بيخيال ! زياد هم خودمو زير سوال نبرم "
ديگه ناي تكون خوردن نداشتم. زمين لرزه تمومي نداشت. مسائل علمي توي نظرم زير سوال رفت. با خودم گفتم بالاخره يه جايي بايد به فركانس تشديد برسيم. پس چرا هيچ اتفاقي نمي افتاد؟ نه زمينلرزه بند مي اومد و نه لااقل يه آواري مي ريخت روي سرمون كه بميريم و راحت شيم.
صداي مامانو شنيدم... صدامون مي كرد. ولي من بازم توي خيالات خودم بودم. با خودم گفتم حالا مثلا اگر يك فرصت ديگه داشتم چه كار ديگري ميتونستم بكنم كه توي اين لحظه و بعد از اين به دردم بخوره؟... بعد هم به خودم خنديدم كه چه كلاسي ميذاري واسه خودت!
اونجا ديگه آخر خط بود... من راه برگشتي نداشتم. هيچ اميدي هم به آينده نبود (فقط براي چند لحظه تصور كن ... خيلي وحشتناكه!!!!!!!!)
كم كم زمين داشت آروم مي شد. بلند شدم و دويدم طرف خونه. بابا اونجا بود. از بقيه پرسيدم، گفت خوبند. عجيبه! با اينكه خونه ما قديميه ولي سالم مونده بود. خدا رو شكر همه حالشون خوب بود.
تو اون لحظه به فكرم رسيد كه زودتر برم يك توشهاي براي آخرتم ذخيره كنم. آخه يه چيزايي در مورد پيشلرزه و پسلرزه شنيده بودم. گفتم شايد اين پيشلرزه باشه و زلزله اصلي بعدش باشه... تنها راهي كه به فكرم رسيد قران خوندن بود. شما اگر تو اون لحظه جاي من بودين چي كار مي كردين؟ (البته بعد از 220سال)
به همه سفارش كردم دور از كمد و يخچال و وسايل سنگين باشن، اگه بازم لرزشي احساس كردن، بروند توي چارچوب در وايسن، خلاصه هر چي كه از اين برنامه هاي تلويزيوني در مورد زلزله شنيده بودم دونه دونه يادم مي اومد...
"يه دفعه يه جرقه اي تو ذهنم زد...
تو يكي از اين برنامه ها گفته بود وضعيت لوله كشي گاز تهران اونقدر خرابه كه اگر يك زلزله حدود 6 ريشتر بياد، قبل از اينكه مردم بخوان در اثر زلزله و خرابي آوار روي سرشون بميرن، يا زنده زنده توي آتيش ناشي از گاز شهري مي سوزند و يا اينكه از بوي اين گاز در جا مسموم ميشن و غزل خدافظي رو مي خونن"
به بابا گفتم، فلكه گاز رو بستند.
(الان كه يادم مياد اصلا باورم نمي شه خواب بوده باشه! من مي خوام يك مورد ديگه به همه موارد ايمني در مقابل زلزله اضافه كنم و اون هم اينكه اگر خداي نكرده يك وقتي توي همچين موقعيتي گير افتادين اول يك نيشگون از خودتون بگيرين كه مطمئن بشين كه خواب نيستين و بعد بقيه مراحل رو دنبال كنين... وگرنه مثل من ساعتها سر كار مي مونين! خودمونيم... من بدجور سركار بودم!!!!!!!!)
"دوباره ياد آدمهايي كه بهشون بد كرده بودم افتادم. ولي شب بود... به هيچكدوم دسترسي نداشتم... با خودم گفتم چشمم كور! دندم نرم! حالا بذار صحيح وسالم از اين دنيا بريم، بعدا اون دنيا پاي مجازاتش مي ايستيم."
تو فكرم بود برم قران بخونم، ولي مي ترسيدم از بقيه جدا شم... خيلي موقعيت بدي بود...
بقيه شو يادم نيست الان. نمي دونم چقدر طول كشيد تا بيدار شم. خيلي خوشحال شدم. انگار يه فرصت دوباره بود، همه چيز سرجاش بود..... كلي خدا رو شكر كردم.
الان چند روزي ميگذره! همه چيز يادم رفته ... درست بشو نيستم كه!!!!!!!
حتما بايد يك بلاي درست و حسابي سرم بياد تا قدر لحظه هاي زندگيمو بدونم.
نمي دونم شما چقدر به اينجور چيزا فكر مي كنيد؟!
هيچوقت فكر كردي ممكنه همين حالا لحظه آخر باشه؟ كه ديگه هيچ فرصتي نباشه؟ اگر بهت بگن فقط يك روز ديگه فرصت داري چي كار مي كني؟
به من اگر بگن... اول صبر مي كنم تا آخر وقت اون يك روز برسه، بعد مي شينم حسرت فرصتي كه گذشت رو ميخورم و جلوي خدا مظلوم بازي درمي آرم كه "خدايا! اگر يك فرصت ديگه بدي، همه رو جبران مي كنم..."
ولي آيا واقعا اينطوره؟
هر چقدر هم كه فرصت داشته باشيم باز هم....