تبليغاتX
سرشت - از زبان خانم y

شهلا:

سلامي از طرف من و بقيشو بشنويد از خانم y:

 

"سلام (چون سلامتي مياره). من خانوم y هستم. امروز با اجازتون من مي­خوام يه پست بنويسم. نمي­دونم چند نفر از اونايي که دارن اين مطلب رو مي­خونن تا به حال درگير مسأله­اي شدن که ذهن من رو به خودش مشغول کرده؟ (اگه هم نشدن لطفاً الان بشن!) مسأله­اي که باعث شد اين مطلب رو بنويسم و از وبلاگ شهلاي عزيز به نفع خودم استفاده کنم. آخه بهترين جايي که ميشه به صورت نسبتاً ناشناس حرف دلت رو بگي و نظرات چهار تا آدم بالاتر از سطح آدم­هاي معمولي رو راجع به افکارت بدوني، يه همچين جائيه. بگذريم، بريم سر اصل مطلب.

 

مسأله، همون مسأله آشنا و در عين حال نا آشناي عشقه. اينکه هر آدمي عشق يا يه چيزي شبيه به اون رو (مي­گم شبيه به اون، چون نمي­دونم چيه!!) توي زندگيش تجربه مي­کنه و اينکه هر کس به نسبتي خودش رو وابسته به معشوقش مي­دونه (اعم از پدر، مادر، دوست، ... يا معشوق يا معشوقه­اي از جنس مخالف که آدم دوست داره خودش رو در آينده در کنار اون تصور کنه)، اينکه آدم عاشق، خودش رو به نحوي نيازمند و وابسته به معشوقش ميدونه، اينکه تمام فکر و ذکرش درگير اون ميشه و دلش مي­خواد حتي اگه با اون نيست، به اون فکر کنه، ...

مشکل من ميدونيد کجاست؟ اينکه اين احساسات چقدر اصالت دارند؟ منظورم اينه که اگه عشق حقيقي اونيه که بايد به خالقت داشته باشي، اگه قراره دل هر آدمي فقط جايگاه خداوند باشه و به هيچ چيز غير اون وابسته نباشه (روي مسأله وابستگي و دلبستگي و فکربستگي! تأکيد مي­کنم)، اون وقت چه جائي براي بقيه انواع محبت وجود داره؟ در اون صورت آيا اصلاً ميشه گفت "دوست داشتن يه انسان" معني داره؟ .... ميدونم يه عده­اي ميخوان بگن اون مرتبه بالاي عرفانه که هر کس فقط به خداوند فکر کنه و اينکه ما حالا حالاها جا داره به اونجا برسيم، و اينکه اين عشق­ها در مقياس کوچک از همون جنسه و ...

 اما من ميگم اولاً اگه ما هم آدميم و خدا ما رو به يه اميدي و به يه دليلي انداخته رو زمين، بايد به همون سمت حرکت کنيم، هر چند که ممکنه هيچ وقت به ته­اش نرسيم. و توي اين راه بايد جواب چنين سؤالاتي رو بتونيم بديم. از طرف ديگه آدم­هاي بزرگي بوده و هستند که هم عاشق خدا بودند و هم آدمها رو دوست داشتند و به صورت مشخص در زندگيشون عاشق کسي (انساني) بودند. ...

 

به هر حال هزار جور ميشه به اين تناقضات پرداخت. اين احساسي که بين آدمها شکل مي­گيره يا عشق نيست، يا عشق هست!. اگه عشق نيست پس به درد نخوره، و چرا بايد يه چيز به درد نخور آفريده بشه و اينقدر خوشايند به نظر بياد و جمع کثيري از آدمها رو درگير خودش کنه؟ اگه عشقه، که خودش مانعي براي رسيدن به معشوق حقيقي محسوب ميشه، چون آدم رو از اينکه دائم به خداوند فکر کنه منع ميکنه...

 

اگه استنباط من غلطه، لطفاً يکي به من بگه چطور ميشه دقيقاً گفت عشق چيه؟ که هم قشنگه، هم دردآور، هم غصه توش داره، هم اميد. يا بهتر بگم، يکي به من بگه ديگه چه جوري ميشه فکر کرد؟ ... راستي شهلا جون دست گلت درد نکنه که گذاشتي اين پست رو بنويسم، انشاالله عاقبت به خير بشي و ته دلت آرزوي ريز و درشت زميني و هوايي! نمونه (با فتح نون خوانده شود!)."

 

1. خوب دوستان! منتظر نظرات سازنده شما هستيم.

 

و اما اول از همه نظر خودم:

 

از آنجايي كه مدتها اين سوال براي من هم مطرح بود كه اصلا چرا بايد آدمها خودشون رو درگير عشق كنن و اين همه رنج و سختي و گاهي خواري ناشي از اون  رو تحمل كنن؟؟؟؟؟؟ ( البته  خواري كلمه مناسبي نيست اما چه صفت يا اصطلاح مناسبي ميشه براي آدمهايي كه به خاطر عشق (يا احساسي كه  فكر ميكنن عشقه) خودشون رو كوچيك مي كنند و حرفهايي مي زنند يا كارهايي مي كنند كه در شرايط عادي حتي  از فكر كردن در موردش هم احساس بدي دارند )

جمله هاي زيادي هم در اين مورد خوندم كه از زبون افراد انديشمند يا به قول خانم y  (نظرات چهار تا آدم بالاتر از سطح آدم­هاي معمولي) بودند، اما تا خودت عاشق نشي و لذتي رو كه افراد عاشق ازش حرف ميزنن تجربه نكني، معني واقعي عشق رو نمي توني بفهمي.

 

 

2. خدا آدم ها را آفريده كه عاشق باشن وبهترين نوع عشق رو هم معلوم كرده... اما هركسي براي اين كه به اون عشق واقعي برسه بايد از يكجايي شروع كنه و به يك كس يا چيزي دل ببنده... مشكل وقتي به وجود مياد كه تو عاشق كسي يا چيزي باشي كه رسيدن بهش رو غيرممكن بدوني ... اون وقته كه هدف اصلي رو يادت ميره و شايد حتي زبون به گلايه باز كني و اين سوال برات مطرح بشه كه " خدايا! اگر قرار بود من به فلان عشقم نرسم پس چرا اونو سر راه من گذاشتي و عاشقم كردي؟؟؟ " البته بعضي ها كمي فراتر از اينها و با چاشني خشونت گلايه هاشونو مطرح مي كنن و اصلا يادشون ميره كه ... بگذريم!

 

3. عشق هاي زميني وسيله هستند. اگر مي بيني خيلي بهت فشار اومده و كلا از كار و زندگي افتادي "البته خانم y جسارت نباشه... من دارم بسيار كلي حرف ميزنم و اصلا منظورم به شخص خاصي نيست!" به قول اساتيد محترم دانشكده يك Dead line (ديكته اش درسته؟) براي دوران عاشقيت در نظر بگير و تو اون مدت هركاري كه از دستت برمياد، براي رسيدن به هدفت انجام بده... اگر رسيدي كه چه بهتر! اما اگر نه، خودت براي ترك كردن و فراموش كردن پيشقدم شو و هميشه اين جمله شهلا (ره) رو يادت باشه كه " بايد كنار بگذاري... قبل از اينكه كنار گذاشته شوي" . اون موقع است كه عشقي كه داشتي يك تجربه خوب ومثبت در زندگي آينده ات ميشه و حالا كه تونستي بيشتر خودت و علايقت رو بشناسي مي توني يك وسيله جديد (منظور يك عشق جديد است) پيدا كني و مطمثن باش با تجربه هايي كه از قبل داري اين بار حتما موفق تر خواهي بود!

 

 

4. نكته مهم و كليدي در اين زمينه آن است كه تا از درست بودن و واقعي بودن عشقت مطمئن نشدي در موردش با كسي حرف نزن و خودت هم در اين مورد رفتاري نكن كه از ديد ناظر بيروني(منظور عرف جامعه است)، خطا محسوب بشه كه اگر اين طور بشه براي خودت پرونده سازي كردي و در آينده عواقب ناخوشايند يك عشق نافرجام گريبانت را خواهد گرفت.

 

 

5. هميشه روي عشق وعلاقه اي كه خودت داري حساب كن و هيچوقت جمله ديگري رو كه بهت گفته "دوستت داره" از ته دل باور نكن.

 

6. با اين حرفهايي كه زدم  معلوم مي شود من آدم بدبين و تندرويي هستم و بنابراين بدين وسيله اعلام ميكنم پنج بند قبلي را زياد جدي نگيريد!

 

 

+ نوشته شده توسط در سه شنبه 30 بهمن1386 و ساعت 11:15 |