تصور آشفته دنیا این است که شما باید قبل از آنکه عشق را درون خود احساس کنید عشق دیگران را بدست آورید . اما قانون عشق با قانون دنیا مغایر است .قانون عشق می گوید شما عشق هستید و همچنان که به دیگران عشق می ورزید به خود می آموزید که سرشت واقعی تان چیست.![]()
براي تجربه كردن احساس رهايي كامل لازم است خود را از اشتغالات گذشته – آينده رها كنيم وبخواهيم كه در "حال" زندگي كنيم. رها بودن يعني محدود نبودن به واقعيتي كه به نظر مي رسد توسط حواس مادي ما محدود شده است. رها بودن به ما فرصت مي دهد تا در عشقي كه با ديگران سهيم هستيم شركت جوييم. اما تا هنگامي كه ذهن خود را دوباره تربيت نكرده ايم وبه آن نظم مجدد نداده ايم، نمي توانيم رها باشيم.
در حالي كه همه ما خواستار عشق هستيم ولي قادر نيستيم آن را تجربه كنيم. ترس هاي گناه آميز ما از گذشته توانايي ما را در دادن وگرفتن عشق در لحظه حال مسدود مي كند. ترس وعشق را هرگز نمي توان دريك زمان و با هم تجربه كرد. و اين هميشه خواسته ماست كه تجربه عشق يا ترس را تعيين مي كند. با برگزيدن هميشگي عشق به جاي ترس مي توانيم طبيعت و كيفيت روابط خود را تغيير دهيم.
آرامش درون را با بخشيدن دنيا و همه افراد آن ميتوان تجربه كرد.بدين طريق مي توانيم همه كس حتي خودمان را بيگناه ببينيم. هر لحظه از زندگي را مي توان فرصتي براي بيداري وتولد دوباره دانست كه درآن از خاطرات مداخله گر وبي ربط گذشته و پيش بيني هاي آينده اثري نيست. در رهايي از زمان است كه مي توانيم سرشت مهرآميز و طبيعي خود را گسترش دهيم. وقتي كه آزرده، افسرده، خشمگين يا بيمار مي شويم بايد اطمينان يابيم كه هدف اشتباه را برگزيده ايم و از اين رو به ترس پاسخ مي دهيم. وقتي كه ما شادي را تجربه نمي كنيم در واقع فراموش كرده ايم كه آرامش ذهن را يگانه هدف خود بدانيم و خواسته ايم كه بيشتر دريافت كنيم تا بخشش.
با انتخاب مداوم عشق به جاي ترس مي توانيم تحولي دروني را تجربه كنيم كه ما را قادر مي سازد خود وديگران را بيشتر دوست داشته باشيم. بدين ترتيب مي توانيم عشق و شادي را كه مايه يگانگي و وحدت است دريابيم و تجربه كنيم.
"بخشش و عشق ورزيدن به ديگران به جاي آسيب رساندن به آنها ، اعانه يا صدقه نيست بلكه عشق ورزيدن يگانه راهي است كه مي توانم به خود عشق ورزم"
عشق وترس . عشق واقعيت حقيقي ماست . ترس ساخته و پرداخته ذهن ما و بنابراين غيرواقعي است.
آنچه تجربه ميكنيم حالت ذهن ماست كه به جهان بيرون تابيده است. اگر حالت ذهن ماعشق ، آرامش و نيكي است آنگاه عشق ، آرامش و نيكي را به جهان بيرون ميتابانيم و خود آن را تجربه ميكنيم . اگر حالت ذهن ما ترديد، ترس و نگراني است، آنگاه اين حالت را به جهان بيرون منعكس مي كنيم و آن واقعيت تجربي ما خواهد بود .
آنچه از طريق حواس مادي خود دريافت ميكنيم ديدگاهي آشفته و محدود از واقعيت است. ما نمي توانيم دنياي بيرون و يا مردم را تغيير دهيم. فقط مي توانيم ادراك خود را از جهان، ديگران وخويشتن دگرگون كنيم.
بينش اكثر ما منحصر به يك بعد است. ما مردم را از زواياي مختلف يا به عبارتي به عنوان يك كل نمي نگريم. بلكه فقط تكه اي از وجود فرد را مي بينيم. ذهن ما آنچه را مي بيند به عنوان يك تقصير، عيب يا گناه تفسير مي كند. اكثر ما در محيطي پرورش يافته ايم كه بر انتقاد هاي سازنده تاكيد مي كند كه در واقع سيماي ديگر عيب جويي است. ارزيابي كردن ديگران و ارزيابي شدن توسط ديگران عادتي است متعلق به گذشته. نوع بدخيم آن به ترس و نوع خوش خيم آن به عشق مشروط منجر ميشود. براي دستيابي وتجربه عشق بي قيد وشرط بايد از بخش ارزيابي كننده وجود خود رها شويم. لازم است به جاي صداي اين ارزياب ، نداي درون خود رابشنويم كه به ما و ديگران مي گويد :"من به تو كاملا و چنان كه هستي عشق مي ورزم و تو را مي پذيرم".
اگر تصميم خود را تقويت كنيم تا بخواهيم فقط يابنده عشق باشيم، تمركز بر توانايي هاي ديگران و چشم پوشي از عيب هاي آنها آسان تر مي شود. بايد اين درس را در مورد همه كس حتي خودمان به كار برد. قضاوت نكردن ديگران راه ديگري براي رها كردن ترس و احساس كردن عشق است. هر آنچه ما مي انديشيم ، مي گوييم يا انجام مي دهيم چون بوم رنگي به خود ما بازميگردد. وقتي كه به شكل انتقاد، خشم يا ساير افكار تهاجمي قضاوت ميكنيم، همه آنها به سوي خود ما باز مي گردد. وقتي كه ازقضاوت امتناع كنيم و فقط عشق را منعكس كنيم، همان به خود ما باز مي گردد.
"امروز مشتاق هستم هر كس را مي بينم يا حتي به او فكر مي كنم، قضاوت نكنم. هر كس را كه مي بينم يا به او فكر مي كنم امتدادي از عشق يا موجودي ترسيده مي بينم كه درخواست كمك ميكند و در واقع نيازمند عشق است."
آيا متوجه شده ايد هر چند وقت يکبار خود را قرباني دنيايي که در آن زندگي مي کنيد مي يابيد. از آن جايي که اکثر ما بيشتر ابعاد و زواياي محيط خود را بي رحم تصور مي کنيم وسوسه مي شويم اين طور احساس کنيم که در دامي اسير شده و درمانده هستيم . وقتي که به خود اجازه دهيم که فکر کنيم در محيطي غيردوستانه زندگي ميکنيم در حالي که بايد از قرباني شدن يا آسيب ديدن بترسيم فقط دچار رنج مي شويم.
" براي ثبات قدم در دستيابي به آرامش درون بايد دنيا را جايي بدانيم که همه ساکنان آن بيگناه هستند" اگر بخواهيم ديگران را بيگناه ببينيم ابتدا بايد هر چيزي را که متعلق به گذشته است بي ارتباط به حال بدانيم مگر عشقي که در گذشته تجربه کرده ايم. مي توانيم انتخاب کنيم که دنيا را از منظر عشق نگاه کنيم نه از روزنه ترس. اين بدان معناست که بايد به اختيار خود ديدن زيبايي و عشق را در نيروي افراد انتخاب کنيم نه ضعفشان را .
"آنچه در جهان بيرون ميبينم بازتابي از درونم است که نخست با ذهن خويش ديده ام . من هميشه احساسات افکار و حالاتي را به دنيا منعکس ميکنم که درون مرا اشغال کرده است . من ميتوانم با انتخاب آنچه مي خواهم ببينم دنيا را به گونه اي ديگر ببينم ."
