دیروز محض گذران وقت و از سر بیکاری، با یکی از نزدیکان، سری به دندانپزشکی زدیم. از قضا، یک عکس کامل هم از دندانهایم به همراه داشتم. من به شدت به ارتودنسی دندانهایم علاقمندم (و نمی دانم چرا دکترها می گویند لازم نیست! و می گوینده اصلا در این سن دیگر دیر شده است و ... ). خلاصه اولین دندانپزشکی که رفتیم، سرش خیلی شلوغ بود. فقط عکس را دید و نظرش این بود که : "دندانهایت مشکلی ندارند اما اگر علاقه داری می توانم یک دور فکت را بشکنم و جراحی کنم!!!" خلاصه گفت که از نظر او ارتودنسی لازم نیست.
به سراغ دندانپزشک بعدی رفتیم. این نزدیک ما قصد پر کردن دندانش را داشت و ما هم رفیق نیمه راه نیستیم. خلاصه عکس را به دندانپزشک بعدی هم نشان دادیم. او هم گفت لازم نیست و ...
من هم برای اینکه کم نیاورم گفتم لااقل یک دور دندانهایم را چک کند که ببیند پوسیدگی چیزی دارد یا نه؟
خوشبختانه نداشت. من که از رو نمی رفتم گفتم خوب دکتر بالاخره با این دندانهای من هیچ کاری نمی شود کرد؟
دکتر گفت: "چرا، هر وقت خواستی بیا دندان عقلت رو بکشم، به دردت نمیخوره"
پرسیدم : "مثلا کی؟"
گفت: "هر وقت خواستی ..." گفتم: " الان میشه؟" و او هم قبول کرد.
این نزدیک ما یک چشم غره به ما رفت که آمده بودیم دندان مرا پر کنیم که!
من قبلا از دوستان شنیده بودم کشیدن دندان عقل سخت است، این نزدیک ما هم درحین زدن آمپول گفت : "چقدر شجاع شدی ! میدونی چقدر خونریزی داره؟" دکتر هم برای اینکه به من دلگرمی بدهد گفت: " نه خونریزی زیادی که نداره، درد هم نداره، فقط چون به جمجمه وصله ممکنه وقتی دارم دندانت را می کشم، کمی احساس کنی که جمجمه ات داره تکون میخوره... ولی نگران نباش چیز خاصی نیست !!!" و بعد آمپول دوم را زد.
آقا من مونده بودم درد آمپول را تحمل کنم یا بشارت های این دو نفر را که از خونریزی و تکان جمجمه و بیرون آمدن نیمی از مغزم خبر می دادند.
به خودم گفتم : "آخه مگه نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ..."
ولی دیگر دیر شده بود.
بعد از تزریق آمپول دوم احساس کردم فشارم افتاده... بدنم یخ کرده بود از ترس...
دکتر گفت : "ترسیدی؟ رنگت پریده!"
بی رودربایستی گفتم : "آره!"
دکتر گفت: "چیزی نیست... چون بار اولته، طبیعیه!"
نمیتونستم از جام تکون بخورم. آروم بلند شدم و اومدم بیرون ... این دوستمون هم رفت یک آبمیوه گرفت داد خوردیم تا دوباره رنگ و رومون وابشه.
خلاصه که بالاخره دندان عقلم را کشیدم. راستش زیاد سخت نبود! درد هم نداشت. خونریزی اش هم معمولی بود.
الان هم دارم به شجاعت خودم افتخار می کنم.
